تبليغاتX
حالا تو

 

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

دگر به گوش فراموش‌عهد سنگین‌دل

پیام ما که رساند مگر نسیم شمال

جماعتی که نظر را حرام می‌گویند

نظر حرام بکردند و خون خلق حلال

غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود

عجب فتادن مرد است در کمند غزال

تو بر کنار فراتی ندانی این معنی

به راه بادیه دانند قدر آب زلال

اگر مراد نصیحت‌کنان ما این است

که ترک دوست بگویم تصوری‌ست محال

به خاک پای تو داند که تا سرم نرود

ز سر به‌درنرود همچنان امید وصال

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری

به آب دیدۀ خونین نبشته صورت حال

سخن دراز کشیدیم و همچنان باقی‌ست

که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال

به ناله کار میسر نمی‌شود سعدی

ولیک ناله بیچارگان خوش است بنال

 

سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ساعت 10:50  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________
 

غزلی از مجموعه "تا روح تنهای تن‌ها"

 

مخواه بشکنم آن عهد را به این غزل، اما

سکوت می‌شکند می‌رسم همین که به دریا

سکون به مرگ می‌انجامد و رکود به برکه

مرا به زندگی آورده است، عشق، به دنیا

نه، مرزهای زمین را نمی‌شناسم از این پس

خوشم که رودم و پایین، خوشم که ابرم و بالا

خوشم ـ اگرچه در این دره سنگلاخ بریدم ـ

به رنج ِ کندن امروز و گنج وصل تو فردا

خودم به موج بدل می‌شوم، به آب، به ماهی

قدم قدم که به امواج می‌دهم تن خود را

مرا ببر، ببر آن سو که بی‌کران ِ دو آبی

رسیده‌اند به هم، مثل واقعیت و رویا

 

سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ساعت 22:38  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________
 

امروز در سرای اهل قلم، میزبان شاعر مهربان و ارجمند،

محمد سلمانی

هستیم.

 

سه شنبه های هر هفته، نشست شعرخوانی و نقد شعر از ساعت ۱۶.۳۰ الی ۱۸.۳۰

خیابان انقلاب. فلسطین جنوبی. ک خواجه نصیر. شماره ۲

 

(اولین سه شنبه هر ماه نقد مجموعه شعر با حضور دو منتقد و صاحب اثر، و یک هفته درمیان نشست شعرخوانی و نقد کتاب در سرای اهل قلم برقرار است)

 

سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ساعت 9:28  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

 

لباس کدام کلمه را بر تنت بپوشانم اکنون که عریانت می‌خواهم

بی جلوه‌ای در آدمی

بی انعکاسی در آینه‌ای

تنها تو باش!

مجرد و مطلق

تنها تو!

 

راه، بی‌راهه‌ای‌ست

بن‌بستی سرگردان در خویش

چون من

بیابانی‌ست بی چارسوی معلوم

 

تنهایت می‌خواهم

بی قالبی که حصارت شود

که حصارم شود

اندوه سرگردان در جانم!

رویای بی‌شکل در سرم!

گرمای بی‌آشیان!

عشق!

 

سه شنبه بیستم دی 1390 ساعت 20:29  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

 

 

"تا روح تنهای تن‌ها"

منتشر شد.

سایت خبری حوزه هنری

سایت سوره مهر

مهر دوستان

 

یکشنبه هجدهم دی 1390 ساعت 14:51  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

راهی راهی‌ام

از این خانه به آن خانه

دست به دست می‌گردم

نگاه به نگاه

کلمه‌ای مأوا نیست

قلم می‌خورد صفحه‌های باز

و باد می‌خورد ذهن شتابنده‌ای که هیچ نیافت

دست کم سی سال نوشته‌ام

بی‌وقفه

دست کم سی سال خوانده‌ام

دست کم دوست داشته‌ام بسیار

بسیار دوست داشته‌ام

بی‌وقفه

سرم به سنگینی دست‌هایم

 قلبم به سنگینی سرم

بی‌وقفه مشقت کرده‌ام

بی‌وقفه فریادت

بی‌وقفه ترانه‌ات

یادم  هست

و یادم با من هست

روی خط‌های موازی

صداهای موازی

آدم‌های موازی

نقطه‌ای مشترک در من داشته‌اند

من مشترک خط‌هایی موازی بوده‌ام

خط‌هایی که نگاهشان را نگاه کردم

مثل ذره‌ای که می‌خواست تا آفتاب بالا برود

بالایی نبود

بالی نبود

قدم زدم روی دشواری راهم

قدم زدم و گریختم از خودِ گم شده‌ام

و هرچه رفتم انگار دورتر شدم از آفتابی که می‌تابید

که می‌تابید

که می‌تابید تا

دوباره‌های بازگشتم سنگینی سری بود خسته

دوباره‌ای که می‌گفت در خط‌های موازی

خطاها خانه دارند

سه نام

سه خط بی‌نهایت

سی سال قلم

سینه‌ای بدون شرح

و سری سرگردان

 

صورت بر می‌گردانم به سوی طبیعت

آن سوی پنجره چیزی جز وهم نیست

و این سو

وهمی جز من

حیف که دیگر شگفت‌انگیزترین پدیده‌ها

جز تصویرهایی دروغین نیستند

یا تصویرهایی که در لحظه جان می‌گیرند و جان می‌دهند

حیف که دنیا از پنجرۀ من

به ایستگاه پایانی رسیده است

و دارد با تکرار تصویرهایش

به دروغ فریاد می‌زند که هنوز نفسی باقی‌ست.

 

یکشنبه هجدهم دی 1390 ساعت 9:10  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________
 از بس آهنگ سفر شنیدم این چند روز... 

 

زل زده در آینه و چشم به دریاست...

پشت به آیینه کرد، ناگه برخاست

چهرۀ اندوه با نگاه عجیبش

گنگی ِ غم بود که توضیح نمی‌خواست

روی به هر سو که کرد آینه‌ای دید

دید كه انگار وقت، وقت تماشاست

روح ِ روانش را می‌بُرد به دریا؛

اشک که می‌ریخت، از جسم که می‌کاست

سایۀ چشمش كبود و ... پلك نمی‌زد

داشت خودش را برای مرگ می‌آراست

نقطه نمی‌كاشت با عصا به اشاره

خط یقین بود كه می‌گفت: "همین جاست"

 

و امروز، تنها عمه‌ام که مهربان بود با خاک...

 

پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ساعت 17:12  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________
 

اومد آروم گوشه‌ای ایستاد، بدون این که نگاهش کنم حس کردم تمام وجودش چشم شده و نگاهش خیره مونده به حرکت دستام. بی آنکه سر بردارم از کارم، پرسیدم: حاضری برای این تماشا چقدر بدی؟ و با مکث کوتاهی ادامه دادم: البته نه الان ها! خوب می‌دونستم که خوب و سریع منظورم رو می گیره. ـ از وقتایی که بعد از بعضی بوسه‌هاش می‌گفتم: خوش به حالت! تو مامان داری، فهمیده بود منظورم چیه ـ بی‌توقف اومد و در همون حال که کار می‌کردم دستش رو دور گردنم حلقه کرد و هر دو بغضمون شکست. به زحمت این چند کلمه رو هم اضافه کردم که: بی‌مامانی خیلی بده، حتی اگه فکر کنی دیگه خیلی بزرگ شدی...

بعد از مدت‌ها کم‌فرصتی و مصرف ناچار سبزی‌های آماده، امروز وقتی برمی‌گشتم خونه، حس زنانه‌ام بر من غلبه کرد و رفتم "مثل زن‌های سادۀ کامل" سبزی خریدم، اگرچه کم، اما وقتی داشتم به شیوه‌ای کاملا سنتی، سبزی‌ها رو خرد می‌کردم، اونقدر پرطراوت و جاندار بودند که خودم هم حیفم می‌اومد...

همین لحظه بود که مریم سر رسید و آروم گوشۀ آشپزخونه ایستاد. بدون این که نگاهش کنم حس کردم تمام وجودش چشم شده و نگاهش خیره مونده به حرکت دستام...

 

دوشنبه دوازدهم دی 1390 ساعت 1:29  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________
 

دلگیرم

بی‌دلیلی روشن

بی‌علت و اشاره‌ای صریح.

دلگیرم

و زمان در صدای تبرها انعکاس تیزی دارد،

                                                 بی‌توقف.

به سقوط می‌کشد ایستایی ریشه در خاک را،

به هراس و سقوط.

باد

برگی‌ست که جریان دارد؛ آرام و لغزان

بین باغ و خاک.

دلگیرم؛

مثل حسی بی‌تعریف

روان میان ریشه و آسمان

میان باغ و باران

برگ و زمستان

و میان قبض و بسط‌ها

و قطع و وصل‌های مکرر.

بی‌روشنی چراغی

و

به تیرگی باغی

دلگیرم

و کلمه ندارم.

 

نیز غزلی از من

در سایت ادب فارسی

بخوانید.

 

دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ساعت 15:17  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

وین دفتر بی معنی ...

وین دفتر بی معنی ...

وین دفتر بی معنی ...

چهارشنبه نهم آذر 1390 ساعت 17:33  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________
 

جهانم را دو نیمه کرده‌ام؛

                         چشم‌های تو.

پس شگفت‌زده و بی‌محابا

غزل‌های عاشقانۀ تند می‌سرایم

و خط می‌زنم

می‌سرایم

و در گوش‌ آمادۀ شنیدنت زمزمه می‌کنم

اگرچه وزنی ندارند دیگر.

بی‌ادای صریح کلمات‌اند، نفس‌هایم،

و به ردیف بوسه‌ می‌رسند

بی غافلگیری قافیه‌ای.

فرصت انتخاب نمی‌دهد این حس دامنگیر

تا واژه دست‌چین کنم

و در سبد وزنی بچینم به میزبانی‌ات.

از کدام در آمدی؟

از کدام پنجرۀ روشن از آفتاب؟

اتاقم سودایی‌ست

غزلی معطل است در این هوای معطر.

 

چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ساعت 17:39  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

 

"باشه فکر نمی‌کنم. اما الان نمی‌تونم حرف بزنم"

گوشی را قطع کرد و چشم بست از جهانِ الان.

نگاه کن! چندهزار و چهل و چند سال گذشته، صدایی از آن طرف نیست. صدایی از این طرف هم. ما خوابمان به درازا کشیده ...

دستی نیست، دلی، نگاهی ... ما نیستیم و به اندازۀ چندین هزار سال دلم برایت تنگ است.

کاش باور نکرده بودیم و دیوانه‌وارتر عاشق می‌شدیم.

صداها برمی‌گردند.

برمی‌گردد.

با هم قدم می‌زنند در پیاده‌روِ شلوغ شهر.

مرور می‌کند؛

زنی با شعرهای همچنان از عشق ناگفته

زنی عاشق ولی با ده زبان خاموش چون سوسن

زنی كز عشق می‌میرد ولی با حجب می‌گوید

نشان از عشق در من نیست می‌بینید؟ اینك من*

قلم برمی‌دارد به سرایش غزلی.

 

ــــــــــــــــــــــــــ

* حسین منزوی.

 

دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ساعت 17:48  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

 

 دنیایم، زندگی‌ام به آرامی جریان دارد. مثل جریان آبی در سرزمینی، در زمینی هموار ... مثل آرامی موج‌های بی‌پایان دریا در بعدازظهر مرداد، مثل آرامی بال پرنده‌ای که با یقین بال گشوده و خود را به دست‌های نگهدارندۀ هوا سپرده است و بی‌آن‌که بال برهم بزند دارد به سمت معلوم یا نامعلومی سیر می‌کند. دنیایم آرام است اگرچه دریای بعدازظهر مرداد نیز در دل بیکرانه‌اش بسیار ناگفته‌ها و پنهان‌ها دارد. اگرچه ناگفته‌ها گاهی متلاطمش می‌کنند.

ــ و این حس عجیب آنچنان در این ساعت بی‌شکل و بی‌نام شب در جانم آمیخت که نتوانستم دست‌هایم را به قلم نسپرم و دلم را به کلمات ــ

باران اگر نباریده بود آیا روحم چنین به آینگی این لحظه تسلیم می‌شد؟

 آیا تماشای چشم‌های تو در اردیبهشت اگر نبود یا تماشای اردیبهشت در چشم‌های تو و سپردن دل و جانم به معنای صریح کلماتت، می‌شد که چنین روح تازه کرده باشم در نزدیکی قلب پاییز؟

از این همه فاصله وقتی به من آمدی و روی قلبم نشستی آیا جز این خواهد بود که اکنونم؟ ... "نشستی" گفتم؟! نه! آمیختی، آمیختی با جانم که فرسنگ‌ها و سنگ‌ها و آب‌ها و دشت و جنگل و کوه‌ها ... همه ـ آه این همان طی‌الارض است که می‌شنیدیم؟ ـ همه روی سینه‌ام سنگین نشست و واژه‌هایی شد که راه نفسم را بست.

از واژه دیری‌ست گذشته‌ام، به معنا ـ شاید ـ چندی‌ست راه یافتن آموخته‌ام. پس شعرهایم ناگفته و ناتمام، اشک می‌شود ابیات کامل کننده‌‌شان.

نگاه کن، اردیبهشتم در پاییز!

نگاه کن صورتِ بی‌شکِ زیبا! نگاه کن چهرۀ آسمان بی‌کران در ... نه! دیگر سخنی پرشور ندارم. کلماتم ساکن شده‌اند. به تو رسیده‌ام انگار.

راهم دیگر، خطّم دیگر شده‌است، نگاهم دیگر.

صورتت را به من دوباره کن! صورتت را به من!

آخ! خراشی‌ست با صدای بی‌تویی‌ام.

بی تو صدای چلچله‌ای نیست، شهر از درخت‌های..   ........  .   .        

خوابم و از تو می‌نویسم.

شهر را باران شسته، روبه رویم جهانی‌ست به لطافت چشم‌های گشوده‌ات به من.   

شنبه هفتم آبان 1390 ساعت 20:37  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

 

زندگی می‌پرسد آیا همچنان از عشق ناچاری؟

من تپش‌های دلم را می‌شناسم، پاسخش آری‌ست

هیمه‌ای دیگر درون آتشت می‌افکنم ای عشق

تا ببینم همچنان فرّ و فروغت رو به بسیاری‌ست

 

مهر دارد به آبان می‌رسد، به آذر می‌رود و آغازین روزهایش همیشه توام بوده‌است با جنبشی آمیخته با حس برانگیخته‌ای از زندگی، آمیخته با نگاهی عمیق‌تر به دور و بر و برگ و مرگ...

مهر با تمام معانی نهفته در خود انگیزشی در جان آدمی دارد که هیچ‌کس نمی‌تواند از انکار آن سر باززند.

یکمین روز مهر که رفت و غفلت و مشغله‌های بیهوده و باهوده نگذاشتند تا کلماتی ردیف کنم به تسکین، زادروز شاعری بود که تاثیر کلامش بر غزل معاصر انکارنشدنی‌ست ـ مثل تاثیر آغاز پاییز بر جان آدمی.

نمی‌شود به فراموشی‌ات سپرد و گذشت...

نه به انتخاب خودم، مثل غالب اوقات به انتخاب خودش غزلی می‌خوانم از او دوباره و چند باره. روانش همچون کلمات پرشورش جاودانه بلندمرتبه باد.

 

چیزی بگو بگذار تا هم‌صحبتت باشم

 

لختی حریف لحظه‌های غربتت باشم

 

ای سهمت از بار امانت هرچه سنگین‌تر

 

بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم

 

تاب آوری تا آسمان روی دوشت را

 

من هم ستونی در کنار قامتت باشم

 

از گوشه‌ای راهی نشان من بده، بگذار

 

تا رخنه‌ای در قلعه‌بند فترتت باشم

 

سنگی شوم در برکۀ آرام اندوهت

 

یا شعله‌واری در خمود خلوتت باشم

 

زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است

 

وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم

 

صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود

 

بگذار همچون آینه در خدمتت باشم

 

در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد

 

معشوق من! بگذار زنگ ساعتت باشم

 

(نمی‌دانم آیا نیازی هست بنویسم: حسین منزوی؟)

یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ساعت 18:23  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

 

آفتاب مهر دلچسب است

سردی اندوهگینش نیز

روزها عمر کمی دارند

زود می‌آید شب پاییز

 

برگ  می‌افتد که برخیزد

خاك می‌ماند ... و خواهد زاد

او سفرزاده‌ست، خواهد رفت

چاره‌ای دیگر ندارد باد

 

ابر روی شیشه‌ها نم نم

از غبار خفته می‌کاهد

رنگ‌ها را زنده و روشن،

چشم‌ها را شسته می‌خواهد 

 

 نغمۀ شاد پرستوها

روزهايی بود و ديگر نيست

كوچ می‌كردند و می‌گفتند:

"مرگ پايان كبوتر نيست"

 

گيسوانت را قلم‌مو كن!

باد! ای رقصای سرگردان

رسم کن با آبرنگ از شهر

طرح زیبایی پس از باران

 

دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ساعت 0:8  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________


صبورتر شده‌ام

ـ اگرچه دوستی می‌گفت چندان هم صبور نیستی ـ

اما

من مانده‌ام و تو

و این همه کلمات که دستم را می‌گیرند تا به در و دیوار نخورم ...

تا با غرق کردن من در خودشان از غرق شدنم نجات دهند

صبورتر شده‌ام

وگرنه باید سر به  آسمان‌ها می‌بردم و صدا به گوش فلک و شکایت به کائنات

اما ببین که آمده‌ام در پناه تو آرام بگیرم... انگار خدای منی...

انگار پناه‌گاه منی

ببین اگر سکوت کرده‌ام فقط برای این است که تو را دارم ...

برای این که با تو به گفت‌وگو نشسته‌ام ...

برای این که تنهایی‌ام را در تو حل می‌کنم و دیگر بی‌تاب نمی‌شوم

ببین اگر صدایی نیست تنها برای این است که تنها شده‌ام با تو و به تبسم تو می‌اندیشم به تصویر شیرینی که از تو با کلماتم می‌سازم

به همین بسنده کرده‌ام که آرامم

به همین مقدار بسیار که هیچ‌کس نمی‌داند چقدر وسیع است

آنقدر که دریا می‌شوم با تو آرام، تابستانه...

 

شنبه دوازدهم شهریور 1390 ساعت 23:36  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________
 

هزار صدای مزاحم

بی‌هیچ حفاظ و حصاری

از سیمان و سنگ

از شیشه و چارچوب‌های ناکار

می‌گذرند

تا خلوتت به خیابان بی‌وقفه بریزد

و درخت‌ها با کلاغ‌هایشان به اتاقت پر بکشند

تا تو

در هیاهوی عابران خود را گم کنی

و به غار خلوتی بیندیشی که چهل سالگی را به آغاز روشنی می‌پیوندد

 *

شعرم را تمام کن عشق من!

من شعر نیمه‌تمام خودم

با قافیه‌های نبافته

و ردیف‌های نیافته

صورتم

بی‌معنا.

 *

دست کم

به انگشتانم حرکت

و به ذهنم کلمه ببخش

به همین قانعم

کاری ندارم که جهان با کدام موج به بیداری می‌رود

کاری ندارم کدام مهره را کدام بازیگری جا به جا می‌کند

تا راهی به چاهی باشد عمیق و انباشته از سیاهی طلا

دست کم

چند کلمه

دست کم چند حرکت ساده در انگشتانم باش

می‌خواهم شعرت کنم

 *

هیچ صدایی نیست

جهان‌های موازی سر بر شانۀ هم نهاده و به خوابی تاریک فروغلتیده‌اند

جهان‌های موازی از شانه‌های هم سر بر داشته و خمیازه می‌کشند

جهان‌های موازی مملو از آدم‌های پرحرف و بی‌صدایند

که از کنار هم خاموش می‌گذرند

بی‌آنکه آب از آب بجنبد

آن‌ها حتی

در همین جهان‌های موازی

آنچنان هم‌خوابه می‌شوند که صدای نفس‌هایشان در هم می‌آمیزد

بی‌آنکه شنیده شود

‌*

در سینه‌ام تپیدی مثل قلب

و در ر‌گ‌هایم بی‌وقفه جوشیدی

چون خون

کلمه نبودی بر لبم                                                                                                          

تا به ذکر زنده‌ات دارم

نفس بودی و بودی

 

پنجشنبه دهم شهریور 1390 ساعت 14:47  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

 

پس چشم‌هایش را بست

و باز گشود

جهانی زیبا شده بود

 

در آینه یک جفت چشم به او می‌نگریست

 

از هرچه مرا از من و تو را از گل‌های پشت این پرده می‌گیرد، می‌گریزم

در جهان دنج بی‌صدا

به کار تماشا و دریافت،

جهانی می‌سازم

و از حس سرمایی نافذ

در جریانِ کُند خونم

در سحرگاه ملتهب نیمۀ مرداد

می‌ترسم

 

شک نیست

این تویی

یقین استوار

یقین باران در انتهای سحر

یقین خورشید در انتهای باران

شک نیست

این تویی

که شب‌نوردی او را به سپیده‌ای روشن بار داده است

 

چقدر کلمات مکرر عقیم،

در ازدحام حواس

بی توانِ بیان!

به صراحت خورشید بی‌وقفه و مکرر

به وهم‌انگیزی ماه گاه‌گاه

به شکسته‌های این دقایق نه تو نه من

کلمه‌ای بفرست همچون عیسی؛

گویا در گاهواره

با معجزه‌ای از جنس هوا و حیات

جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ساعت 2:39  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

 امروز یک روز دیگر است

و من دیگرم

چقدر زمزمه می‌کردم؛ 

سر از خاک بر می‌کند دانه بعد از صبوری/ پس از شام تاریک روز است...

صبح نه،

عصری‌ست در میانۀ مرداد

خورشید طلای مذاب می‌افشاند 

و به قلبم می‌ماند که آتشفشانی‌ست.

و شهر کوره‌ای که در تپش‌های بی‌وقفه‌اش هرم سینۀ مرا بازمی‌تابد

تو کنارم نیستی...

قرار است بیدار شوم

قرار است نترسم

و با خود به راه بیفتم

[در جاده‌هایی که در انبوه مه

سال‌های بسیاری زیستند

و من هراس گم‌شدنم را همه جا با خود می‌بردم

تا جایی که به جایی نمی‌رسیدم]

جاده‌ها در شروع خود ادامه‌هایی گم بودند

پس بی تصویری از پایان

قدم‌های سست به بازگشت کوچ می‌کردند.

 

پررنگ‌تر از صدای رسای تو در گوشم، طنین بی‌وقفۀ بال‌های کشف بود

که در بیشۀ اندام‌ها و اندیشه‌ها پر می‌گشود

و به فتح گوشه‌های گشایش می‌انجامید.

 

دوشنبه هفدهم مرداد 1390 ساعت 0:0  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________



با تو هزار زمزمه‌ام هست و ساکتم
ای کاش با ترانۀ تو بغض بشکنم

***

و غزل لیلای بی مجنون را نیز در سایت ادب فارسی بخوانید

جمعه هفتم مرداد 1390 ساعت 2:5  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________