تكرار كرده ام چندی كه بودم
ديگران را
كه شايد آنها نیز
تكرار تكرارهای رفته بودند
اما فريادها،
و حرفهای زايد نمی گذاشت
كه من از خود متولد شوم
فريادها زايمان مرا به تأخير انداختند
فريادها نوزاد مرا آزردند...
من، امروز ولی می دانم
در ابتدای چشمهای گشوده از خواب
با حالتی شبيه نوسان بين خواب و بيداری
حيران ايستادهام
كه كدام خواب است و كدام بيداری؟!
امروز به ديروزها چنان می نگرم
كه انگار هرگز نبودهاند
من كجا بودم آن روزها
من كجا بودم كه باران می باريد
و صدايم می كرد
و من ديگر نبودم
بهار كدام روزهای عمرم بود؟
كدام روزهای بهار عمرم؟!
من پابرهنه و بی چتر
پی ِ آغاز كدام خورشيد می دويدم
كه امروز هست و نمی بينمش از بس كه هست
كه امروز مثل آن همه نغمه،
كه شنيدم و نشنيدم
می بينم و نمی بينمش
از كجای امروزم آغاز كنم
كه زندگی دنبالۀ ديروز نباشد؟
از كجای ديروز ببُرم كه زندگيم بیريشه نماند
به هر سو كه رو می گردانم
به هر طرف كه می چرخم
پروانۀ خيس چروكيدهای
بالهايش را از تنۀ كرم خود آويخته.
دنبال ابزار می گردم
ابزار متفاوت
تا امروزم را آنطور كه هست بگويم
اما فردا صندوق ناگشودهایست
كه در تهيدستی من
بی تعريف خواهد ماند
در لحظۀ عجيبی كه چشمهايم
در زير رگبار نوبهار،
ـ اولين رگبار
كه ريخت تا همۀ بی تجربگیها را بشويد ـ
منهدم شد،
با چشمهای پروانهای نوپر
ديدم كه زمين گرد است
گرد
و تكرار میشود در سرگردانیاش
با نوزادان بیمادربزرگ
و ستارههای دنبالهدار.
خورشيد تراكم همۀ درختانیست
كه با ريشههای حريص خود
آب را به باد میدهند
با چشمهای رگبارشستۀ نيمه باز
تمام گردیاش را ديدم
نه پروانه
نه عقاب،
سيمرغ بلورين جشنوارۀ بیجشن بودم
كه دستهای برترين را تمام میكردم،
بر تاقچۀ فراموشی
طاق بودنم را،
ثابت تر از هميشه كه بود،
تاق میزدم با شبپرهای بودن
دور چراغ گردسوز.
درست صد سال قبل
چراغ هم گرد میسوخت
گرد
میديدم؛ دقيقههای طولانی
و نمیفهميدم كه چيست
چيست آتش كه حركت و حرارتش
مرا به خورشيد میچسباند
و از گليم كهنهای زير پای گذر زمان بودن،
ارتقا میداد.
نه
اين نيست هنوز
خط می زنم...
از من ترانۀ عشق به يادگار می ماند
اين موج نامانای نفرت
در ساحل
همان بهتر كه رد پاهای گذرا را پاك كند
من
شوری ِ خونی را دوست دارم
كه در جنون جوشيده
من
شوری ِ عرق پيشانی تو را
وقتی كه چشمهايت
به مرگ من خيره مانده
من
شوری ِ اشك را
وقتی كه جانم به لبت رسيده است
من شوری را دوست دارم
دريا !
آشفته
دريا شدهام
ماه من !
مدّم باش
مداد كن
هر انگشت اين شاخه را
كه با نسيم الهامت
روی دكمههای حروف می لغزد
تا فکر ِ بی شکل و پوشيدهای
با لباس شعر عريان شود
من
كتاب كلماتم
آهسته ورق بزن
بخوان و برقصان
شعر
شكوفهایست
روزی روی شاخۀ انگشتم گل كرد
خواندمش
پروانهای دور لبهايم رقصيد
زنی نشسته است
تو را می... نمی داند
تو او را نمی... می دانی
ترس
شانههای اوست كه پنهان می لرزد
مانند دريايی در كشش ماه.
حکایتی ست در مخزن الاسرار که:
صيدگری بود عجب تیزبین بادیهپیمای مراحل گزین
سگی داشت چنین و چنان که از قضا گم شده بود. صاحبش امید از کف نداد و:
صابریی کان نه به او بود کرد هر جو صبرش دِرمی سود کرد
اما بهرغم طعنههای روباه که صیدگر را به ناامیدی فرامیخواند؛
صیدگرش گفت: شب آبستن است این غم یک روزه برای من است
شاد بدانم که درین دیر تنگ شادی و غم هر دو ندارد درنگ
شاددلم زانکه دل من غمیست کامدن غم سبب خرّمیست
همين لحظه غباری برآمد و سگ از پشت پردۀ گرد آشكار شد و
گفت: بدين خرده كه دير آمدم روبه داند كه چو شير آمدم
طوق من آويزش دين تو شد كندۀ روباه، يقين تو شد
هركه يقينش به ارادت كشد خاتم كارش به سعادت كشد
راه يقين جوی ز هر حاصلی نيست مبارك تر ازاين منزلی
پای به رفتار يقين سر شود سنگ به پندار يقين زر شود
گر قدمت شد به يقين استوار گرد ز دريا، نم از آتش برآر
...
تا شوی از جملۀ عالم عزيز جهد تو می بايد و توفيق نيز
و در حسن رعايت در ابياتی آورده است:
داد كن از همت مردم بترس نيم شب از بانگ تظلّم بترس
همت از آنجا كه نظرها كند خوار مگيرش كه اثرها كند
همت آلودۀ آن يك دو مرد با تن محمود ببين تا چه كرد*
همت چندين نفس بیغبار با تو ببين تا چه كند وقت كار
-------------------------------------------------------------------
* دكتر زنجاني در شرح مخزن الاسرار ص ۳۱۶ آورده اند كه:
سلطان محمود غزنوی در هندوستان قلعه ای را به محاصره در آورد. دو سه بت پرست به بتخانه رفتند و معتكف شدند و همت به مرگ محمود غزنوی گماشتند. محمود مريض شد. نزديكان محمود كه از اين واقعه باخبر شدند به دروغ طبل شادی زدند كه سلطان بهبود يافته است. آن دو سه نفر صحت محمود را باور كردند. در نتيجه، در همت آنان يأس و شكست پيدا شد و بتخانه را ترك كردند و همين امر سبب صحت يافتن واقعی محمود شد.
بعد از متن و پاورقی:
نه
شايد اين يك حرف دو حرفی
همه چيز را معنا كند
و جهان را بيدار
نه
نغمۀ غمگينی ست
كه از گلوی هر كه برآيد
سرود ابر است
كه دشتها را زنده خواهد كرد
نه...
هنوز نماز نشده بود كه باران باريد
آنقدر كه چترها تمام سياهی ابرها را نوشيدند
و پاك نشدند
آسمان آبی خود را بازيافت و
چتر
شعاع های بسيارش را يكی كرد
و به تصوّر باران و آبشار نشست
به سوگواری دستان گشودۀ چتر
به سوگواری گيسوان مادری
كه باغی داغ با خود دارد
سروهای افتاده
می دانند
بهار
چه شباهتی دارد به آبهای راكد
آن جا كه سينهها
دشتی از لالههای پژمرده باشند
در كلماتی كه از او می آيند
تو گوشی باش كه تشنه است
و لبی كه می گويد
تو
شرق ديگری باش در آستانۀ خورشيد
كه می توانی
سايه را معنا كنی
آآآآآآآآی!
بس كن
نه
اين رود است كه شوقی ست بی وقفه
نه
نگذار به باتلاق خو كنيم
نگذار...
۱
ایها القاضی بقم قد عزلناک فقم!
و فضلا دانند و بلغا شناسند که این کلمات در باب ایجاز و فصاحت چه مرتبه دارد، لاجرم از آن روز باز این کلمه را بلغا و فصحا بر دل همینویسند و بر جانها همینگارند(چهارمقاله ص۲۹)
و همچنین در باب اسکافی، دبیر امیر نوح بن منصور سامانی می نویسد که او خبر عاقبت کار ماکان کاکوی را که عصیان کرده بود و در جنگ با سپاهیان امیر به فرماندهی تاش کشته شده بود طی نامهای بس موجز به اطلاع امیر رساند:
«تاش بعد از آن که از گرفتن و بستن و کشتن فارغ شد، روی به اسکافی کرد و گفت: کبوتر بباید فرستاد بر مقدمه، تا از پی او مُسرع فرستاده شود. اما جمله وقایع را به یک نکته باز باید آورد چنان که بر همگی احوال دلیل بود و کبوتر بتواند کشید و مقصود بهحاصل آید. پس اسکافی دو انگشت کاغذ برگرفت و بنوشت: "امّا ماکان فصارَ كاسْمِهِ والسلام"
از این ما، مای نفی خواست و از کان فعل ماضی، تا پارسی چنان بود که ماکان چون نام خویش شد، يعنی نیست شد.
چون این کبوتر به امیر نوح بن منصور رسید، از این فتح چندان تعجب نکرد که ازین لفظ و اسباب ترفیه اسکافی تازه فرمود و گفت: چنین کسی فارغ دل باید تا به چنین نکتهها برسد»(همان ص ۲۷)
۲
غزالی در احیاء علوم الدین می نویسد که صدیق اهل بادیه را دید که قرآن می شنیدند و می گریستند. گفت: " کُنّا كَما كُنتُم ثمّ قسَت قلوبنا " ما نيز همانند شما بوديم، ولی بعدها دلمان را قساوت فراگرفت. (احیا علوم دین، ربع عادات، وجد و سماع، جلد ۲، ص ۶۴۷ )
۳
"به خدا اگر کسی را یافتم که با مال بیت المال ازدواج کرده و کنیزی خریده است، آن را باز می گردانم زیرا عدالت گشایش می آورد و آن کسی که عدالت بر او گران آید، تحمل ظلم و ستم بر او گرانتر خواهد بود." (نهج البلاغه، خطبه ۱۵)
۴
و اما
غم نان ... نه
غم خانمان اگر بگذارد، فصلی خواهم نبشت در ابتدای این، حال مردانی از سرزمینم را و پس به شرح دردشان شد.
امروز که من این قصه آغاز می کنم در بيست و نه جمادي الثاني سنة الف و اربع مئه وتسع وعشرون در فرخْ روزگارِ دولتی محمود است و از این قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زنده اند در گوشه ای افتاده و ...
پاهایت باید روی شنهای نرم ساحل
نه...
پاهایت باید آن ماسههای داغ را بارها و بارها نوردیده باشد
و چشمهایت
دیده باشد روییدن خزهها را
روی سنگها و تنۀ سخت درختها.
باید
در مه چنان گم شده باشی که ترسیده باشی
چنان که چند قدم آن طرفتر از تو
هیچ باشد
و تو در هیچی مسلط و ملایم، ابرها را نفس کشیده باشی.
باید روی گسترهای از برگهای مرده
آنچنان نرم، آنچنان زنده
پا به پای درختان
ایستاده باشی در بادها
تا حشرات ریز و گوناگون و بیشمار
بر تنت تار تنیده باشند، خزیده باشند، زیسته باشند.
باید
در نرمای آن جنگل بیانتها
زیسته باشی
آنگاه در کوهها
با چشمهها گریسته باشی
و تابستانهایت
در کوههای "یوش" و درههای خنکش
رود شده باشد
سنگهای کف رود، کف پایت را درد آورده باشد
کف
کف
بايد " ز نعره کف به لب آورده رود دیوانه
هراز اشتر مست هزارکوهانه " * را هزار بار دیده باشی...
...
تا از آمیختن "سنگی ِ آن کوهستان" و "روانی ِ آن جنگل و دریا"،
تا از گره خوردن این دو ضد
روح در خود سرگردانی را تصویر کنی كه گرفتار تنیست چون من
...
سلام .
بی آنکه توجیهی باشد برای آن بدرود...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*حسين منزوی.
بدرود اینترنت
...
چيزی نمانده است كه سی ساله شود
نهالی كه درخت شده است
و ميوههايش
توتهای ارديبهشتند،
كه به جای شيرين كردن كامهای تلخ
زير گامهای عابران له میشوند
چيزی نمانده است كه سیساله شود
سرزمين گستردهای
كه مجريان چهارسالهاش
برنامههای پنج ساله را اجرا میكنند
و ذهن فرزندان هشيارش
از تقدم علم و ثروت
به تقدم ثروت و عدالت معطوف گشته است
و دلواپسان مضطرب
در ساعتهای كند و ديرگذرِ جراحی نفت
پشت در اتاق عمل
همه جا را سبز میبينند
و پدران، هرشب
خوشبينانه
صندوق پسانداز ملی را
در رويای خود
بزرگتر از شب پيش تصوير میكنند
با تمام سبزیاش،
ديرسالیست
روز جهانی كار و كارگر را
در شهادتی ـــ كه فرقانش با عبور سالها رنگ باخت ــ
كم رنگ كرده است
و دستان زبر و خشن كارگران
در پاك كردن اشكها از گونههای لطيف كودكانشان
عقب مینشينند
ديری نمانده است
كه سی سالگيت را جشن بگيريم
با سی شمع روشن
روی كيكی به بزرگی دلهايی دوان روی ريلها،
كه تا بايستند كه سخنی بگویند،
قطار مرگ به آنها رسيده است ...
و باید راه دوری تا دل یک مرد میپیمود
اگرچه قطره، اما با هزاران قطرۀ دیگر
یکی میشد، به دریا میرسید، آنگاه میآسود
نمیدانستم، اما دست من آن روز بر کاغذ
شبیه دستهای مرد جنگی بر مسلسل بود
من اینجا مینوشتم، زیر سقفی امن، بیوحشت
و او میخواند آنجا، لا به لای خاک، آتش، دود
نوشتم ... پاسخش آمد... نوشتم ... پاسخش آمد...
نوشتم باز ... اما ... خانه را پر کرد بوی عود...
اگرچه نام آن رزمنده یادم نیست، یادم هست،
که ابراهیمها بودند در آن آتش نمرود
پس از آن کوچها بر کوچهها ماندهست نامی چند
خدایا حرف بسیار است اما ... قافیه محدود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در حالیکه مردان سرزمینم در جبههها میبالیدند، من کودکیم را به نوجوانی و جوانی پیوند میزدم. "کمک به جبهه" وظیفهای بود که گاهی با پیشنهاد مسولین مدرسه، همراه میشد با نامهای از سوی دانشآموزان. و گاه پاسخ این نامهها می آمد ...
نام آن رزمنده یادم نمانده است و نمی دانم اکنون در کدامین شهد غرق است و اگر اینجا، با ما هنوز بر این کرۀ خاک است آیا او نیز نام مرا فراموش کرده است و آیا نام خودش را ؟؟؟
و آیا روزگار بزرگ بودنش در میان آنهمه خاک، امروز لابه لای اینهمه خاک گم نشده است ؟
...