تبليغاتX
حالا تو

شطح؛  اولین كار ترجمۀ من است. ترجمۀ شعری از خودم ــ از زبان دل به زبان گفتار ــ

 

مرگ را فراموش كرده‌ام

این است كه از تو دور شده‌ام

تو دست‌هایت را در گیسوان من فرو می‌بردی

و روحم را دو تكّه می‌كردی

من با تو بر زمین، بر آسمان، بر آسمان بر آسمان بودم

با تو قلبم را نمی‌فهمیدم

ــ‌این كه اكنون تپش‌هایش مرا به یاد خودم می‌آورد ــ

من فراموش كردم

پراكنده شدم

پس، از تو دور شدم

با باد سپری كردم

به خواب سپرده شدم

روحم خراشید

خراشید

خراشید

و از دیواره‌های مرگ فروافتادم

حلقۀ اتصالم برید

از خودم دور شدم

مداد را فراموش كردم

كلمه را از یاد بردم

حیران به انتطار تو ماندم

حیران به انتطار تو گشتم

بریدم

جهانم دو تكّه شد

فراموش كردم؛

خطم را

خانه ام را

دست‌هایم را

به آشفتگی باد سلام گفتم

و از هرچه روزی قلبم را می‌لرزاند فاصله گرفتم

تو مرا از من كندی

برگ تو بودم

تو بودم

درختم بودی

كتابم بودی

ورق‌های پراكنده‌ای شدم

در موج‌سواری بی‌برگشت حیرت

تو مرا از من كندی

من خودم را گم كردم

راهم دور شد

خسته شدم

فراموش كردم

شانه‌هایم درد گرفت

و صبر را از یاد بردم

اشك تركم كرد

اشك رهایم نكرد

باد صورتم را برد

باد سایه ام را

باد ساقه ام را

باد خاكم را

ریشه ام را

راه را گم كردم در پیچ چندم جاده

پیچ چندم.

به من نگاه كن

مال تو ام

بودم

صورتم خیس است

مدادم كوچك شده است

و كاغذم سیاه

كم آورده‌ام و

هنوز همانی كه بودی

آشفته‌ام

در هزار سر، كه تو را گم كرده‌اند*

ثانیه‌ها برگشت نمی‌خورند

برگرد روی صورتم

چشمانم را به تو پس می‌دهم

چیزی به من برنمی‌گردد

اشك تمام حرف دلی‌ست

كه به آب و آتش زده است

و این تجربه‌ای تكراری‌ست

كه ...  ...   . .... . . .    . ...  .. .....

كه روی كاغذ خیس نمی‌شود چیزی نوشت

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حكايت يك سر و هزار سودا ... نه ... حكايت " يعنی اين كه يك سودا با هزار سر دارم" است.

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 19:5 توسط فریبا یوسفی| |

 

فصلنامه ی شعر این بار با موضوع روزمرگی منتشر شد و شاعر و منتقد گرامی آقای اسماعيل اميني به مجموعه ی "حالا تو" از این منظر نگریسته اند. از ایشان سپاسگزارم.

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:5 توسط فریبا یوسفی| |

 

معاشران گره از زلف یار باز كنید

شبی خوش است بدین قصه اش دراز كنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

وان یكاد بخوانید و در فراز كنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می گویند

كه گوش هوش به پیغام اهل راز كنید

نخست موعظۀ پیر می فروش این است

كه از مصاحب ناجنس احتراز كنید

به جان دوست كه غم پردۀ شما ندرد

گر اعتماد بر الطاف كارساز كنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو یار ناز نماید شما نیاز كنید

هرآنكسی كه در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز كنید

وگر طلب كند انعامی از شما حافظ

حوالتش به لب یار دلنواز كنید

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:19 توسط فریبا یوسفی| |

 

با خودم می‌گم نیم ساعت كه چیزی نیست توی این كار ناپیدا. عوضش تو رو نیم ساعت زودتر پیدا می‌كنم. تو نیم ساعت زودتر خوشحال می‌شی و خدا هم نیم ساعت زودتر به ما لبخند می‌زنه.

می‌رم توی اتاق كه  بگم  دارم می‌رم، رو به رو می‌شم با سیل نامه‌ها؛ از این نامه باید رونوشت تهیه بشه برای آقای ... این یكی بایگانی بشه... این نامه هم پی‌گیری بشه و این نامه... و این يكی هم ... .

فروغ لبانش رو به گوشم نزدیك می‌كنه و زمزمه‌وار می ‌گه: زبان گنجشكان در كارخانه می‌میرد.

می‌گه انگار شما امروز قراری داشتید كه باید بهش می‌رسیدید. می‌گم مهم نیست می‌تونم نیم ساعت دیگه برم. چند دقیقه‌ای از روزای دیگه دیرتر راه عصر رو پیش می‌گیرم. یه كمی مرددم اما كار شك رو می‌سپرم به دلم. دلم همیشه برنده س. راه عصرمو به سمت تو می‌چرخونم.

مثه همیشه سلامِت اشكی می‌شه. بعد نوبت شوخیا و خنده‌های همیشگی ت می‌رسه. از نگات همه چی پیداست. كلمه لازم نداری. حرفات از اون دست حرفای تكراریه كه آدم هرچقد بشنوه، خسته نمی‌شه. لابد قصۀ عشق كه می‌گن، اینجوریه. دستت رو كه می‌گیرم و می‌بوسم همۀ اندوهم یكجا از دلم خالی می‌شه. دوستت می‌گه اینقد لوسش نكن. می‌گم دوستش دارم. این جمله رو اونقد از ته دلم می‌گم كه خودم از خودم خجالت می‌كشم. دوستش دارم...دوستش دارم... اینو از خودت یاد گرفتم. دوست داشتن ثروت تموم نشدنی دلته. نمی‌دونم این اندوه لعنتی كجاست كه باز مثه یه موج میاد تموم وجودمو تو خودش می‌كشه. بازم دستاتو می‌بوسم. بازم آروم می‌گیرم.

فروغ آهسته ادامه می‌ده:

سكوت چیست بجز حرف‌های ناگفته

من از گفتن می‌مانم، اما زبان گنجشكان

زبان زندگی جمله‌های جاری جشن طبیعت است...

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 18:39 توسط فریبا یوسفی| |
 

 

تراکم همۀ ابرهای زاینده

بیا که یادی از این شوره‌زار دور کنی

 

 

(حسین منزوی) 

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 20:27 توسط فریبا یوسفی| |

 

خورشید را پنهان نمی‌خواهند باران‌ها

ابرند و می‌بارند خود را بر خیابان‌ها

ما قطره‌ايم و قطره قطره جوی می‌گردیم

در شهر می‌گردیم و می‌گردند میدان‌ها

دور تو تكرار دروغی بود و خواهد خورد،

يك روز گرگی گله را وقتی كه چوپان‌ها...

ما شهر را شستیم اما باز چرکین است

از بس که با هم قلب می‌ورزند انسان‌ها

پس راه دریا را گرفتیم و فرو رفتیم

تا مبتلا كرديم دريا را به طوفان‌ها

با سر به ساحل كوفتن كاری نبُرد از پيش

دريا دلش پر بود و بر لب داشت هذيان‌ها

هر ماهی بی‌دست و پا حرفش حبابی بود

قعر زمين بود و شروع خط پايان‌ها

یک هشت پا از آسمان چیزی نمی‌داند

رفتیم ما. خوش باش با انبوه مرجان‌ها

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 1:27 توسط فریبا یوسفی| |

در حدیث شریف و معروف قدسی آمده است: عبدی اَطِعْنی حتی اَجعَلَكَ مَثَلی.

( بحار الانوار، ج 105، ص165) بندۀ من، اطاعت من كن، تا تو را مثَلی از خود گردانم.

 

مثل خدا هیچ نباشد كه گفت:

«لیس كمثله» به وحی و نزَل

لیك شود بنده خود از بندگی

در صفت خدای، ضرب المثل

چو آهن تفته كه چون آتش است

سرد چو شد، شود به آهن بدل

سبحانه، سبحانه، تعالی

عما یشبه و ان یمثل

(رضا روحانی)

 

ترسم ای فصاد گر فصدم كنی

نیشتر ناگاه بر لیلی زنی

زانكه از لیلی وجود من پر است

وین صدف پر از صفات آن در است

(حضرت مولانا)

 

اگر چون موم صد صورت پذیرم

به هر صورت به دل نقش تو گیرم...

آنچه از این حدیث قدسی برداشت شده است به عهده مولف كتاب "خاطرات جناب شیخ" ، چاپ هفتم... كه البته هنوز آن را نخوانده ام . اما این بیت را دوست دارم که گفت:

چو آهن تفته كه چون آتش است

سرد چو شد شود به آهن بدل.

«سردم مكن، مخواه كه از تو جدا شوم

من از تو روح يافته ام تا ....... »

                                             «که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی»

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 23:45 توسط فریبا یوسفی| |

...

دیده بگشا ای به شهد مرگ نوشینت رضا

دیده بگشا بر عدم، ای مستی هستی فزا

دیده بگشا ای پس از سوءالقضا حسن القضا

دیده بگشا از کرم، رنجور دردستان، علی!

بحر مروارید غم، کَنجور مردستان، علی!

 

دیده بگشا رنج انسان بین و سیل اشک و آه

کِبر پَستان بین و جام جهل و فرجام گناه

تیر و ترکش، خون و آتش، خشم سرکش، بیم چاه

دیده بگشا بر ستم؛ بر این فریبستان، علی!

شمع شب‌های دژم، ماه غریبستان، علی!

 

دیده بگشا! نقش انسان ماند با جامی تَهی

سوخت لاله، مُرد لیلی، خشک شد سَرو سَهی

زآ گهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی

دیده بگشا ای صنم، ای ساقی مستان، علی!

تیره شد از بیش و کم آیینۀ هستان، علی!

(استاد علی معلم دامغانی)

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:20 توسط فریبا یوسفی| |

چشم بستم و باز كردم دیدم می‌تواند بی‌دست‌ها و چشم‌های مراقب من عرض خیابان‌ها را طی كند

چشم باز كردم و دیدم دست‌های كوچكش آنقدر بزرگ شده‌اند كه فرمان‌های ذهنش را اجرا كنند... دیدم مریم بزرگ شده است و كودكی‌هایش را مثل خاطره‌ای دور می‌گوییم و می‌خندیم...

مریم مهندسی فن آوری اطلاعات می‌خواند اما طراحی سایت را هم آموخته و سایت انجمن غزل اولین تجربۀ طراحی سایت اوست. قالب وبلاگ "حالا تو" را هم بعنوان اولین كار قالبسازی وبلاگ، برای من انجام داده است. و البته طراحی چندین سایت دیگر را هم...

به دست‌ها و ذهن توانایش ایمان دارم اما مدتی‌ست كه نمی‌دانم شعرهای لطیفش را در كدام گوشۀ ذهن ظریفش پنهان می‌كند. 
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:12 توسط فریبا یوسفی| |
 

خسته ای!

   استراحت کن ای مرگ!

پنجه از گردن شیر بردار!

پیش از این‌ها به تو تن نداده ست

بعد از این هم

                خودت را میازار!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 0:23 توسط فریبا یوسفی| |