تبليغاتX
حالا تو

در یادها چیزی‌ست

مثل عبور زندگی، غمگین

ـ از دورها می‌آمد و می‌گفت ـ


در عصر فصلی گنگ

خورشید می‌رفت و صدایی برنمی‌آمد

می‌رفت و شعری تار بر لب داشت

می‌رفت و با فردا، 

                          دیگر نمی‌آمد.


جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ساعت 11:57  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

 

نفس کم آورده است. دست می‌برد به سوی یقۀ لباسش، هنوز همان است که بود، مسیری باز برای جریان هوا. پنجرۀ اتاق باز باز است. هوای تمیز و ملس اردیبهشت تمام اتاق را درنوردیده و بر تک گیاه ساده‌ای که در آب گلدانی شیشه‌ای ریشه دوانده، طراوت اردیبهشتی ریخته است.

هوا خوب است، آنقدر خوب که تمام گیاهان پشت پنجره به اقرار آن برگ می‌جنبانند.

هوا خوب است، آنقدر خوب که خورشید و ابرها به نزاعی کودکانه و شیطنتی شادمانه مشغول‌اند.

هوا خوب است آنقدر خوب که هر جنبده‌ای ...

"همچنان آهو که ..."

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ساعت 14:36  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________
 

پرپر شد و ماندگاری‌اش بود تا بوده جهان و تا جهان هست

گل بود ولی نه پنج روزه، با هر گل یاس از او نشان هست

بر ساقۀ نور، پیچکِ درد گل داده بنفش و ارغوانی

نیلوفرِ نیلی است و بازو، زخم است و صعود جاودانی

خاکی که بگنجد آسمان‌ها در سینۀ آن، چه بیکران است

این است که مدفن عزیزش از دیدۀ خاکیان نهان است

آشفته جهان که مانده بی گل، سرد است زمین بدون نامش

مفهوم "کمال" و "عمر گل"‌ شد وصفی ز تمام و ناتمامش

در زیر کساء محور او بود ـ آن سیدۀ زنان عالم ـ

پیوند نبوت و امامت، وصل علی و نبی اعظم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در بی‌بضاعتی و تهی‌دستی این روزها، وقتی قرار شد جایی چند شعر دربارۀ حضرت زهرا (سلام الله علیها) بخوانم، به دفتر شعر سال‌های گذشته‌ام پناه بردم.

هرچند مناسبت این شعر را پشت سر گذاشته‌ایم، در این صفحه ثبتش می‌کنم.

... و امروز چقدر به سال‌های گذشته رفتم و صورت تر کردم با یادها...

عجب!

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 14:9  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

 ۱. گفتگو با سوره مهر، در بیست و پنجمین نمایشگاه کتاب

را می توانید در این آدرس بخوانید.

۲. شب شعر به مناسب سالروز میلاد حضرت زهرا (س) و روز زن

شنبه ۲۳ اردیبهشت ساعت ۱۵، نمایشگاه کتاب، سرای اهل قلم. 

جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ساعت 16:19  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________
آی من! تاب میار این همه دلتنگی را

بشکن این آینه، این آینۀ سنگی را

پاره کن رشتۀ دار ای جسد خشکیده

به رهایی بکش این چلّۀ آونگی را

...

(با عشق در حوالی فاجعه/ آخرین فصل من)

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 23:48  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________
حسب الامر دوست عزیزی می‌نویسم که

"تا روح تنهای تن‌ها"

در غرفۀ سورۀ مهر

سالن اصلی شبستان، انتهای راهرو 27

و

"حالا تو"

نشر تکا (مرکز توسعه کتاب ایران)، سالن ناشران عمومی، راهرو ١٣، غرفه ۱۵

 

 

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 12:54  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

 

چیزی در این عالم حقیقت نداشت جز بادهای سرد ویرانگر و بادهای ابرآور باران‌دار.

فصل‌ها ساخته می‌شدند که خراب شوند.

خاک‌ها با بادها می‌رفتند و آب‌ها گودترین و پست‌ترین نقاط زمین را جستجو می‌کردند.

جهان در چرخش تکراری خود درجا می‌زد؛ بین سرما و گرما، بین سیاهی و سپیدی، روز و شب ... و حاصلی نداشت جز میوه‌هایی که باید چیده می‌شدند؛

مرگشان در دست‌های من و تو اتفاق می‌افتاد... // (هفده اسفندماه نود)

***

خاموش کن! بخواب! جهان خواب است

خورشید هم شبیه تو بی‌تاب است

تا انتظار داری و بیداری

بنیاد چشم‌های تو بر آب است

تا طالبِ حبیب خودت هستی

هر شب برای تو شب مهتاب است

خاموش کن! سکوت تو خواهد گفت

تو زنده‌ای، جهان تو مرداب است

نه پیش، بلکه بیش فرو رفتی

دریا نه، وصل قطره به گرداب است

یک عمر خطّ زندگی‌ات را ساخت

این دو خطِ شکسته که در قاب است:

<مرداب می شوی، بشکن سد را

آغوش اگر به روی تو دریا بست>

...

می‌گشت با چراغ ... به او گفتم:

خاموش کن! بخواب! جهان خواب است

 

یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ساعت 23:38  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

 هر روز خلق‌ را سر ياری‌ و صاحبی‌ست
‌ما را همين‌ سر است‌ كه‌ بر آستان‌ توست‌

...

(اول اردیبهشت ماه جلالی)

***

نگاه آقای محسن احمدوندی به کتاب "حالا تو" را می‌توانید در آدرس زیر ببینید:

سایت ادب فارسی

 

جمعه یکم اردیبهشت 1391 ساعت 0:33  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

 

رفت بی هیچ بوسۀ بدرود

در تنم ریخت هرچه آتش بود

دستم از لمس آسمان کوتاه

چشمم آیینه‌ای غباراندود

سمت من هرچه هست کوچک و پست

سمت او کهکشان نامحدود

ماهی آب بود و می‌چرخید

بی‌سبب در سراب خون‌آلود

چون سواران توسن آتش

شد شهابی در آسمان کبود

خسته از سردی مکرر خاک

رفت و پشت ستاره‌ای آسود

 

وقتی این غزل را سرودم هنوز سال ۷۵ تمام نشده بود و وقتی او رفت تازه سال ۸۴ شروع می شد و فروردین داشت به اوج می رسید.

هنوز تنهایی و بی‌اویی همان است که از ۲۴ فروردین ۸۴ شروع شد...

 

در سایۀ درخت کمی ایستاد و رفت

در فکر بود، بعد سری تاب داد و رفت

تا رفت سایه شد، شب و اندوه آمدند

پروانه بود، پیلۀ خود را نهاد و رفت

...

 

پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ساعت 10:15  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________
 

 

ما با توایم و با تو نه‌ایم، اینت بلعجب

در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

 

دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ساعت 20:8  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

...

تنها کمی صدای تو کافی‌ست، تنها کمی نگاه تو گاهی

دلتنگ نیست پنجره تا هست روشن به نور ماه تو گاهی

...

 

سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 22:46  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________
 

بهار بر همه پرشکوفه و سال نو پربار باد.

پیش از یادآوری نکته‌ای که غرض اصلی بنده برای این پست بوده است، این چند بهارانه را با حسین منزوی مرور می‌کنم:

از روز دستبرد به باغ و بهار تو                   

دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو

تقویم را معطل پاییز کرده است                   

در من مرور باغ همیشه‌بهار تو

از باغ رد شدی که کشد سرمه تا ابد                   

بر چشم‌های میشی نرگس غبار تو

...

*

عجب كه راه نفس بسته‌اید بر من و باز
در انتظار نفس‌های دیگرید از من
خزان به قیمت جان جار می‌زنید اما
بهار را به پشیزی نمی‌خرید از من

...

*

قصد جان می‌كند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری‌ست كه دارم بی تو
گیرم این باغ، گلاگل بشكوفد رنگین
به چه كار آیدم ای گل! به چه كارم بی تو؟
با تو ترسم به جنونم بكشد كار، ای یار
من كه در عشق چنین شیفته‌وارم بی تو
به گل روی تواش در بگشایم ورنه
نكند رخنه بهاری به حصارم بی تو 
...

امسال نیز همچون سالی که گذشت، سه‌شنبه‌ها از ساعت ۱۹-۱۷ در سرای اهل قلم نشست شعرخوانی و نقد برگزار می‌شود و حضور شاعران ارجمند موجب پربارشدن این گردهم‌آیی خواهد بود.

 

سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 9:53  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

 

دیگر به جای سجده و سجاده

تن می‌دهم به بستر بی‌سویی

از بس نماز کردی و حس کردم

هر وعده رو به قبلۀ گیسویی

 

غمگین نشو! برای تو بسیارند

این رنگ‌های لحظه‌ایِ بی‌دل

این برگ‌ها که نور نمی‌دانند

بی‌ریشه‌ساقه‌های فرو در گل

 

غمگین نمی‌شوم پس از این، گرچه

تکرار این فریب مرا فرسود ؛ 

عشق آتش است و محو نخواهدشد

خورشید را به گل نتوان اندود

 

"از بس که چشم مست در این شهر" است

 بی‌عشق، مفلسان همه مدهوش‌اند

یوسف‌ندیده‌اند و به "هیتَ لک"

 تن‌باخته به بستر و آغوش‌اند

 

این تندباد اگر نوزد، شهرم ـ

از این غبار پاک نخواهد شد

آن برگِ زردِ مرده نخواهد رفت

این شاخه، باز، تاک نخواهد شد

 ...

از خشم خود کجا بگریزد عشق

دریاست باز، هرچه به ساحل زد

برخاست موج و باز فرو افتاد

این خشم یک زن است که می‌ترسد ...

 

سه شنبه هشتم فروردین 1391 ساعت 13:52  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

 

الهی آتش عشقم به جان زن
شرر زان شعله‌ام بر استخوان زن
چو شمعم برفروز از آتش عشق
بر آن آتش دلم پروانه‌سان زن

سه شنبه یکم فروردین 1391 ساعت 1:15  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________


1. حسن صنوبری

(خلاصه ای از نگاه ایشان قبلا در صفحه ادب و هنر روزنامه همشهری یکم اسفندماه 90 آمده بود و در همین وبلاگ لینک شد. مطلب ایشان در سایت شهرستان ادب نیز آمده است)

2. حسام الدین مهدوی

(سه شنبه 16 اسفند، روزنامه اطلاعات)

3. این گفت‌وگو هم که امروز در تهران امروز منتشر شده است، پیش از این، در تاریخ اول بهمن ماه، در نشریه مهر ـ نشریه تخصصی کتاب انتشارات سوره مهر /شماره 137 ـ با عنوان "به صادقانه شعر گفتن علاقمندم" منتشر شده بود.


شنبه بیستم اسفند 1390 ساعت 15:23  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

نهادم آینه ای پیش روی آینه ات/ جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

گفت: اون بار برای خودم اومدم، این بار برای شما.

تمام دلش توی صورتش، توی چشمش و توی لطافت یک شاخه گل که به دستم داد، پیدا بود.

گفت: برای روحتون کمپوت آوردم.

روز سردی بود با بادهای بی‌وقفه و سوزنده.

روز سردی بود و دلم گرم شد.

...

این شاخه گل که آینۀ اتاقم اونو تکثیر کرده، دو ساعت درس مثنوی رو بدون حضور استاد! و دو ساعت خاقانی رو در تشنگی تاب آورده، به علاوه، کمی هم در کتابفروشی‌های روبه‌روی دانشگاه سیر کرده و بعد٬ تا خونه٬ گرفتار ترافیکِ سختِ غروبِ نیمۀ اسفند تهران بوده.

نه! ... خدا رو شکر که عشق هنوز نفس می‌کشه.

 

دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ساعت 23:5  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

 

دلم را می‌دهم با خود ببر جایی که جایی نیست

بگو تا او نخواهد هیچ دردی را دوایی نیست

بگو مشتاق دیدارم، من از یک  " لن ترانی" هم،

دلم خوش می‌شود وقتی که در قلبم صدایی نیست

بگو بر من تجلّی کرده‌ای در طور عشق، اما

به غیر از این مداد ساده در دستم عصایی نیست

بخوان! پیغمبری آغاز کن شاعر به نام او!

بخوان! تا " استجب" گفته‌ست، بی‌پاسخ دعایی نیست

...

اگر شیطان خدایی کرد رمی‌اش کن!

خدا شیطانی‌اش گل کرده در چشم تو و از آن رهایی نیست

 

این غزل ارزشمند حسین منزوی را هم باز بخوانیم:

ای دوست عشق را مشكن حیف از اوست، دوست
این شیشه را به سنگ مزن عمر من در اوست
بار نخست نیست كه با بار شیشه عشق
از سنگلاخ می‌گذرد، پس چه های و هوست؟
تاری ز طره دادی امانت مرا شبی
یعنی طناب دار تو زین رشته‌های موست
یك گام دور گشتی و نزدیك‌تر شدی
عشق است و هیچ‌سوی غریبش هزار سوست
سرگشته چون من و تو در آیا و كاشكی
صد پی‌خجسته گمشدۀ این هزارتوست
ماهی شدن به هیچ نیرزد، نهنگ باش
بگریز از این حقارت آرامشی كه جوست
با گردباد باش كه تا آسمان روی
بالاپسند نیست نسیمی كه هرزه‌پوست
مرداب و صلح كاذب او، غیر مرگ نیست
خیزاب زندگی‌ست همه گرچه تندخوست
با دیر و دوری از سفرش دل نمی‌كند
مرغی كه آستانۀ سیمرغش آرزوست
تا همدم كسی نشود دم نمی‌زند
نی، كش هزار زمزمه‌پرداز در گلوست

 

چهارشنبه دهم اسفند 1390 ساعت 13:35  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

 

امروز در سرای اهل قلم،

سیدضیاء قاسمی

 از افغانستان، میهمان ما هستند.

 

نشست های شعرخوانی سرای اهل قلم، سه شنبه ها ساعت ۱۶.۳۰ تا ۱۸.۳۰

خ انقلاب. فلسطین جنوبی. خ خواجه نصیر. شماره ۲

 

سه شنبه نهم اسفند 1390 ساعت 9:0  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________

 


۵ /اسفند/ ۹۰

بوستان "خیــــــّــــــام" !


شنبه ششم اسفند 1390 ساعت 0:47  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________
 

تولید جدید مرکز موسیقی صدا و سیما

(این شعر را زمستان ۸۸ سروده بودم)

خواننده: حمید خندان/ آهنگساز: فرید صدیقی

پنجره را از اینجا بشنوید.

خورشید می‌شکنه قرق شب رو

هر صبح تازه می‌شه حضور تو

دل می‌سپره هوا به تپیدن‌ها

تن می‌سپره زمین به عبور تو

                 

تصویر پشت پنجره‌ها روشن

دنیا پر از شکوه صدا می‌شه

گل می‌کنه دوباره هزاران رنگ

هر صبح جشن آینه‌ها می‌شه

 

یک لحظه رو به آجری دیوار

یک لحظه رو به منظره می‌شینی

هر پنجره یه رنگه؛ یکی‌ عشقه

تو از کدوم پنجره می‌بینی؟

 

جمعه پنجم اسفند 1390 ساعت 14:55  فریبا یوسفی  | |
_________________________________________________________