تبليغاتX
حالا تو
 

نشست روبروی چشم جستجو گر تنها

 

دری  گشود به دل از دریچه های تماشا

 

 

شبیه معجزه ای بود یا خیال محالی

 

هجوم این همه  پاسخ ، برای آن همه آیا

 

 

نشست ، آینه شد ، چشم های نافذ روشن

 

زبان به حرف گشود و شکست بغض صدا را

 

 

ــ  تو هم که دیر رسیدی !

 

ــ  تو هم که واژه نداری! ....

 

 

. . .

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 2:6 توسط فریبا یوسفی| |
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود...

بی هیچ توضیحی...

راهی ست...من مسافر این راهم

از عمر خود، به ثانیه می کاهم

 

کهنه ست ، اتفاق جدیدی نیست

از چند و چونش اندکی آگاهم

 

با عشق صیقلم بده تا دیدار

آیینه ای کدر شده از آهم

 

مثل منی به آینه مشتاقی

مثل توام شریک نمی خواهم.

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 7:37 توسط فریبا یوسفی| |
 

به جنگ می روم و بیم مرگ سهراب است

نه ماندن است و نه رفتن ، که عشق گرداب است

 

شبیه لحظه ی بیداری زمین شده ام

که تا سحر برسد نیم دیگرش خواب است

 

بهشت کودکیم را فریب سیبی برد ،

به برزخی که پر از ضجه های "دریاب" است

 

نخواستم که ببینم ، وگرنه پیدا بود

که ماه نیست ، فریب است ، کرم شب تاب است

 

... خلاصه اینکه مهم رای دوست ـ کاووس ـ است

به جنگ می روم و .... 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 19:48 توسط فریبا یوسفی| |

اگر تند بادی براید زکنج                  به خاک افکند نارسیده ترنج

ستمکاره خوانیمش ار دادگر ؟       هنرمند دانیمش ار بی هنر؟

اگر مرگ دادست بیداد چیست ؟    ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟

در لحظه ی افتادن برگ از درخت هم رازی ست ، چه رسد به سفر بی مقدمه ی من به زابل .

دنیای پر هیاهوی تو خالی

کر کرده است صدایش مرا ، از شنیدن صدای خودم ...

درست در آن روزها که در مطالعه ی واحد درسی "رستم و سهراب"،  داستان به جایی رسیده است که گیو ، رستم را برای نبرد با سهراب از زابلستان به حضور کیکاووس آورده ... 

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

می فهمم راز میخواری چند شبه ی رستم را پیش از حرکت به سمتی که باید با سهراب بجنگد ! سهرابی را که خودش ایجاد کرد ، در شب عشق تهمینه . وتهمینه را کدام نیروی رمز آلودی به شب گمشدگی رخش و حیرانی رستم فرستاد، بماند...

 

  من ، گیوٍِخود بودم شاید در دنیای شاهنامه ی وجود خودم که می دانم آخرش خوش است .

رفتم رستم درونم را بیدار کنم و به جنگ سهرابم بیاورم سهرابم که زاده ی شور تهمینه ام بود .

شبهای میخواری رستمم ، در  زابلستان  گذشت و دیشب در حضور کیکاووس وجود خود بودم خشمش را دوست دارم که فرمود :

که: رستم که باشد که فرمان من        کند سست و پیچد ز پیمان من ؟

در پی یک جدال درونی بین رستم و کیکاووس، که شیرینی رجوع رستم را بیشتر می کرد ،اکنون سر تعظیم فرود آورده و ...

 یکی لشکر آمد ز پهلو به دشت         که از گرد ایشان هوا تیره گشت.

...

به جنگ می روم و بیم مرگ سهراب است

نه ماندن است و نه رفتن ، که عشق، گرداب است

(اگر شد در پست بعدی با این غزل خواهم آمد...)

---------------------------------------------------------------------------

شاید این نامتعارفترین و موجز ترین سفرنامه باشد، اما من تمام این سفر را همین دیدم و بس . حاشیه هایی هم داشت که به گمانم از این قرار بود :"هشتمین کنگره شعر ملی سیستان" .

البته یک نکته هم باقی می ماند و آنهم تشکر است از محبت و لطف همیشگی خانم غزل تاجبخش که نام این "مسافر همیشه" را هم  به جماعت "شاعران همیشه"!!  افزود...اما من تنها "نگاه کننده ای" بودم و هستم ودیگر هیچ.

نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 10:8 توسط فریبا یوسفی| |