تبليغاتX
حالا تو
هی ! خون جوشان من !

به بازگشت نگاه کن

که در تو هیچ دوری باطل نبوده است

و در من نیز .

به بازگشت فکر کرده بودم این سالها

و باربسته ایستاده بودم

به چرخش نگاهی چرخیدم

به لطافت ساده ی گلی ، دلی ...

. . .

 

دستم را بگیر

ای خدای مشرق و مغرب

که روح را در من قاصدکی کردی

که بادهایش ببرند

و همیشه در تلاطمی غوطه ور باشد

غوطه ور باشم

......

دلم هوای غزل های عاشقانه زیبا دارد

سروده های روح بیتاب شاعری

چشم می بندم و کتابی بر می دارم 

چشم بسته ام و می گشایمش

و عجیب است در این غروب عجیب :

سوار زورق بی بادبان دربدری

دوباره عزم کجا داری ای دل سفری

تو را قرار همیشه ست با سفر ، نه مگر

بگندد آب اگر با سکون کند سپری*

...

---------------------------------------------------------------------

* حسین منزوی.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 8:35 توسط فریبا یوسفی| |
از سر دلتنگی...

پروانه مانده است به ناچاری

در پیله ی حقارت تکراری

 

خوابیده در تراکم رنگینش

در انتظار لحظه ی بیداری

. . .

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 21:46 توسط فریبا یوسفی| |



اللهم اجعل محیای محیا محمد وال محمد

 

و مماتی ممات محمد وال محمد



نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 20:0 توسط فریبا یوسفی| |