سنگم مكن، مخواه كه از تو جدا شوم
من از تو روح يافتهام تا خدا شوم
من جمله نيست، بی تو ضميری معطل است
از خود به من خبر بده تا مبتدا شوم
گم می كنم دراين شب بی ماه، راه را،
رو كن به من كه گم شوم از خود رها شوم
در كوچههای رنگ، درنگ مرا ببخش
مس ماندهام، تو معجزه كن تا طلا شوم
دست مرا بگير كه میخواهم از زمين
ــ از دانه تا درخت شدن ــ با تو پا شوم
رازم، ولی اگر كه لب توست، راضیام،
تر كن! كه با ترانۀ تو برملا شوم

حرف می شود كه زد،
راه چاره پشت چارراهها اگر كه ماندهاست
ــ پشت آن چراغهای قرمز هميشگی ـــ
گريه می توان كه كرد،
مثل گريه بر تمام قشرهای مرگْمند
در تمام نقطههای اين زمين گرد
ــ مثل ضجّه بر مردمان "غزّه" ــ
يا گريه بر....
حيف ! اين واژهها لال می شوند
لحظهی سرودن از شما
حيف !
وزن، دست و پای ذهن را به بند می كشد
و هزار حرف گفته می شود بهجز حرف درد بیعلاج مرد!
شب نخفته بود كودكی كه مادرش....
شب نخفتهاند....
ما برای غزه گريه می كنيم
ما برای كودكان تكه تكه رو به روی چشمهای مادران ...
وزن، وزنهایست
باز می كنم كه دردتان ....
... چرخهای توليد وطنش را می چرخانْد،
مردی كه
دستهايش را كسی نگرفت
و كودكانش پيش چشمش
بارها مردند
... چرخهای توليد سرزمينش را می چرخانْد،
مردی كه پيش چشم كودكانش
دستهايش را از دست داد،
در روزهای ماندگار و تلخ هجوم اجناس بيگانه
نه حكم تحريم توتون و تنباكو...
نه دست حمايت ولی ...
نه ....
نه، اين سرزمين
خانهی امنی نيست
به "غزه" می رود
با خانوادهاش
كه آنجا
يك بار بميرد
فقط يك بار...




