تبليغاتX
حالا تو

 

نه

اين نيست هنوز

خط می زنم...

 

از من ترانۀ عشق به يادگار می ماند

 

اين موج نامانای نفرت

                             در ساحل

همان بهتر كه رد پاهای گذرا را پاك كند

 

من

شوری ِ خونی را دوست دارم

كه در جنون جوشيده

من

شوری ِ عرق پيشانی تو را

وقتی كه چشم‌هايت

            به مرگ من خيره مانده

من

شوری ِ اشك را

وقتی كه جانم به لبت رسيده است  

 

من شوری را دوست دارم

دريا !

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:43 توسط فریبا یوسفی| |

 

آشفته

دريا شده‌ام

ماه من !

مدّم باش

 

مداد كن

هر انگشت اين شاخه را

كه  با نسيم الهامت

روی دكمه‌های حروف می لغزد

تا فکر ِ بی شکل و پوشيده‌ای

با لباس شعر عريان شود

 

من

كتاب كلماتم 

آهسته ورق بزن

بخوان و برقصان

 

شعر

شكوفه‌ای‌ست

روزی روی شاخۀ انگشتم گل كرد

خواندمش

پروانه‌ای دور لب‌هايم رقصيد

 

پشت اين خطوط

زنی نشسته است

تو را می... نمی داند

تو او را نمی... می دانی

ترس

شانه‌های اوست  كه پنهان می لرزد

مانند دريايی در كشش ماه.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:27 توسط فریبا یوسفی| |
 

حکایتی ست در مخزن الاسرار که:

صيدگری بود عجب تیزبین                 بادیه‌پیمای مراحل گزین

سگی داشت چنین و چنان که از قضا گم شده بود. صاحبش امید از کف نداد و:

صابریی کان نه به او بود کرد            هر جو صبرش دِرمی سود کرد

اما به‌رغم طعنه‌های روباه که صیدگر را به ناامیدی فرامی‌خواند؛

صیدگرش گفت: شب آبستن است         این غم یک روزه برای من است

شاد بدانم که درین دیر تنگ                شادی و غم هر دو ندارد درنگ

شاددلم زانکه دل من غمی‌ست            کامدن غم سبب خرّمی‌ست

 

همين لحظه غباری برآمد و سگ از پشت پردۀ گرد آشكار شد و

 

گفت: بدين خرده كه دير آمدم           روبه داند كه چو شير آمدم

 

طوق من آويزش دين تو شد           كندۀ روباه، يقين تو شد

 

هركه يقينش به ارادت كشد            خاتم كارش به سعادت كشد

 

راه يقين جوی ز هر حاصلی           نيست مبارك تر ازاين منزلی

 

پای به رفتار يقين سر شود            سنگ به پندار يقين زر شود

 

گر قدمت شد به يقين استوار           گرد ز دريا، نم از آتش برآر

...

 

تا شوی از جملۀ عالم عزيز           جهد تو می بايد و توفيق نيز

 

 

و در حسن رعايت در ابياتی آورده است:

 

داد كن از همت مردم بترس                 نيم شب از بانگ تظلّم بترس

 

همت از آنجا كه نظرها كند                  خوار مگيرش كه اثرها كند

 

همت آلودۀ آن يك دو مرد                    با تن محمود ببين تا چه كرد*

 

همت چندين نفس بی‌غبار                   با تو ببين تا چه كند وقت كار

 

-------------------------------------------------------------------

* دكتر زنجاني در شرح مخزن الاسرار ص ۳۱۶ آورده اند كه:

 سلطان محمود غزنوی در هندوستان قلعه ای را به محاصره در آورد. دو سه بت پرست به بتخانه رفتند و معتكف شدند و همت به مرگ محمود غزنوی گماشتند. محمود مريض شد. نزديكان محمود كه از اين واقعه باخبر شدند به دروغ طبل شادی زدند كه سلطان بهبود يافته است.  آن دو سه نفر صحت محمود را باور كردند. در نتيجه، در همت آنان يأس و شكست پيدا شد و بتخانه را ترك كردند و همين امر سبب صحت يافتن واقعی محمود شد.

 

 

بعد از متن و پاورقی:

 

مقايسه كنيد با فیلم راز و ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 0:29 توسط فریبا یوسفی| |

 

نه

شايد اين يك حرف دو حرفی

همه چيز را معنا كند

و جهان را بيدار

  

نه

نغمۀ غمگينی ست

كه از گلوی هر كه برآيد

سرود ابر است

كه دشت‌ها را زنده خواهد كرد

 

نه...

هنوز نماز نشده بود كه باران باريد

آنقدر كه چترها تمام سياهی ابرها را نوشيدند

و پاك نشدند

آسمان آبی خود را بازيافت و

چتر

شعاع های بسيارش را يكی كرد

و به تصوّر باران و آبشار نشست

 

 باز خواهم گشت

به سوگواری دستان گشودۀ چتر

به سوگواری گيسوان مادری

كه باغی داغ با خود دارد

 

سروهای افتاده

می دانند

بهار

چه شباهتی دارد به آب‌های راكد

آن جا كه سينه‌ها

دشتی از لاله‌های پژمرده باشند

 

در كلماتی كه از او می آيند

تو گوشی باش كه تشنه است

و لبی كه می گويد

تو

شرق ديگری باش در آستانۀ خورشيد

كه می توانی

سايه  را معنا كنی

آآآآآآآآی!

بس كن

 

نه

اين رود است كه شوقی ست بی وقفه

 

نه

نگذار به باتلاق خو كنيم

نگذار...

 

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:0 توسط فریبا یوسفی| |
 

 ۱

 ایها القاضی بقم        قد عزلناک فقم!

و فضلا دانند و بلغا شناسند که این کلمات در باب ایجاز و فصاحت چه مرتبه دارد، لاجرم از آن روز باز این کلمه را بلغا و فصحا بر دل همی‌نویسند و بر جان‌ها همی‌نگارند(چهارمقاله ص۲۹)

و هم‌چنین در باب اسکافی، دبیر امیر نوح بن منصور سامانی می نویسد که او خبر عاقبت کار ماکان کاکوی را که عصیان کرده بود و در جنگ با سپاهیان امیر به فرماندهی تاش کشته شده بود طی نامه‌ای بس موجز به اطلاع امیر رساند:

«تاش بعد از آن که از گرفتن و بستن و کشتن فارغ شد، روی به اسکافی کرد و گفت: کبوتر بباید فرستاد بر مقدمه، تا از پی او مُسرع فرستاده شود. اما جمله وقایع را به یک نکته باز باید آورد چنان که بر همگی احوال دلیل بود و کبوتر بتواند کشید و مقصود به‌حاصل آید. پس اسکافی دو انگشت کاغذ برگرفت و بنوشت: "امّا ماکان فصارَ كاسْمِهِ والسلام"

از این ما، مای نفی خواست و از کان فعل ماضی، تا پارسی چنان بود که ماکان چون نام خویش شد، يعنی نیست شد.

چون این کبوتر به امیر نوح بن منصور رسید، از این فتح چندان تعجب نکرد که ازین لفظ و اسباب ترفیه اسکافی تازه فرمود و گفت: چنین کسی فارغ دل باید تا به چنین نکته‌ها برسد»(همان ص ۲۷)

 

۲

غزالی در احیاء علوم الدین می نویسد که صدیق اهل بادیه را دید که قرآن می شنیدند و می گریستند. گفت: " کُنّا كَما كُنتُم  ثمّ قسَت قلوبنا "  ما نيز همانند شما بوديم، ولی بعدها دلمان را قساوت فراگرفت. (احیا علوم دین، ربع عادات، وجد و سماع، جلد ۲، ص ۶۴۷ )

 

۳

"به خدا اگر کسی را یافتم که با مال بیت المال ازدواج کرده و کنیزی خریده است، آن را باز می گردانم زیرا عدالت گشایش می آورد و آن کسی که عدالت بر او گران آید، تحمل ظلم و ستم بر او گران‌تر خواهد بود." (نهج البلاغه، خطبه ۱۵)

 

۴

و اما

غم نان ... نه

غم خانمان اگر بگذارد، فصلی خواهم نبشت در ابتدای این، حال مردانی از سرزمینم را و پس به شرح دردشان شد.

امروز که من این قصه آغاز می کنم در بيست و نه جمادي الثاني سنة الف و اربع مئه وتسع وعشرون در فرخْ روزگارِ دولتی محمود است و از این قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زنده اند در گوشه ای افتاده و ...

 

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 10:34 توسط فریبا یوسفی| |
 

پاهایت باید روی شن‌های نرم ساحل

نه...

پاهایت باید آن ماسه‌های داغ را بارها و بارها نوردیده باشد

و چشم‌هایت

دیده باشد روییدن خزه‌ها را  

روی سنگ‌ها و تنۀ سخت درخت‌ها.

باید

در مه چنان گم شده باشی که ترسیده باشی

چنان که چند قدم آن طرف‌تر از تو

هیچ باشد

و تو در هیچی مسلط و ملایم، ابرها را نفس کشیده باشی.

باید روی گستره‌ای از برگ‌های مرده

آنچنان نرم،  آنچنان زنده

پا به پای درختان

ایستاده باشی در بادها

تا حشرات ریز و گوناگون و بیشمار

بر تنت تار تنیده باشند، خزیده باشند، زیسته باشند.

باید

در نرمای آن جنگل بی‌انتها

زیسته باشی

آن‌گاه در کوه‌ها

با چشمه‌ها گریسته باشی

و تابستان‌هایت

در کوه‌های "یوش" و دره‌های خنکش

رود شده باشد

سنگ‌های کف رود، کف پایت را درد آورده باشد

کف

کف

 بايد " ز نعره کف به لب آورده رود دیوانه

         هراز اشتر مست هزارکوهانه " *  را هزار بار دیده باشی...

...

تا از آمیختن "سنگی ِ آن کوهستان"  و  "روانی ِ آن جنگل و دریا"،

تا از گره خوردن این دو ضد

روح در خود سرگردانی را تصویر کنی كه گرفتار تنی‌ست چون من

...

سلام .

بی آنکه توجیهی باشد برای آن بدرود...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*حسين منزوی.

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 1:3 توسط فریبا یوسفی| |