تبليغاتX
حالا تو

                                

این یک کتاب ۲۴۳ صفحه‌ای ا‌ست که در آن تعدادی از شعرهایم را آورده‌ام

تعدادی از شعرهایی که دوستشان دارم

و تعدادی از شعرهایی که دوستشان ندارم.

فکر می‌کنم وقتی دنیای آدم عوض می‌شود خود آدم هم عوض می‌شود.

چیزی از افکارم را حذف نکرده‌ام.

حسم را آن‌طور که بوده در لحظه شعر کرده‌ام.

حیف که نگاهم نسبت به گذشته عوض شده

وگرنه حالا این کتاب را خیلی دوست می‌داشتم.

نمی‌دانم بزرگ شده‌ام یا کوچک

نمی‌دانم

هربار که به مرگ فکر کردم شعری سرودم

و هربار که به عشق.

اما این روزها حس می‌کنم، در چنگال مرگبار زندگی گیر کرده‌ام ... 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ناشر: نشر تکا (توسعه کتاب ایران)

چاپ اول: تهران ۱۳۸۷

شمارگان: ۳۰۰۰ نسخه

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:33 توسط فریبا یوسفی| |
 

زل زده در آینه و چشم به درياست...

پشت به آیینه کرد ناگه برخاست

 

چهرۀ اندوه با نگاه عجيبش

گنگی ِ غم بود که توضیح نمی‌خواست

 

روی به هر سو که کرد آینه‌ای دید

ديد كه انگار وقت، وقت تماشاست

 

روح ِ روانش را می‌بُرد به دریا

اشک که می‌ریخت، از جسم که می‌کاست

 

سایۀ چشمش كبود و ... پلك نمی‌زد

داشت خودش را برای مرگ می‌آراست

 

نقطه نمی‌كاشت با عصا به اشاره

خط يقين بود كه می‌گفت همين جاست

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 12:41 توسط فریبا یوسفی| |

 

تو آسمونا دنبالت می‌گشتم

روی زمين داشتی صدام می‌كردی

با چشمای درشت بچه آهو

با چشمای دريا نگام می كردی

 

بنفشۀ شادِ تو باغچه بودی

حزن لطيفِ ابرای بهاری

راز تو رو به لب آورد و گل كرد،

غنچه، تو لحظه‌های بيقراری

 

زمزمه‌هات ترانۀ نسيمه

تو گوش برگايی كه زرد و خسته ن

وقتی ميگه :  نترسين از جدايی

ميگه : نترسين تا  درختا هستن

 

رودی و بی‌قراريتو می‌فهمم

وقتی می‌كوبی خودتو  به سنگا

به من ميگی: اين جوری راهو طی كن

بكوب برو تا برسی به دريا!

 

با چشمای ابرا نگات می‌كنم

با چشم آهوها نگام می‌كنی

تو گوش كوه داد می‌زنم : خدايااااا !

با لهجۀ كوها صدام می‌كنی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 1:10 توسط فریبا یوسفی| |

 

صبحت را كه با ماليخوليای شعر شروع كرده باشی

تا شب بايد تاب بخوری،

به در و ديوار بكوبد سرت

و ليوان از دستت بيفتد،

از تاريخ بيرون بزنی

در مه فرو بروی

گوشۀ چادرشب سياهِ آسمان را بگيری

و بتكانی‌اش از دوده‌های غليظ

آنقدر

تا صبح برسد.

 

آقا شربت ميل نداريد؟!

تابستان گاهی شروع شده‌است

ــ اگر اين ابر‌های گاه و بی‌گاه بگذارند ــ

خنك، شيرين، تاريخ مصرف نگذشته

 

بي‌عصا از تخت كه بلند می‌شوم

ياد پدرم می‌افتم

صورت بی خط را كه در آيينه می‌بينم

ياد مادرم.

به عصيان كه فكر می‌كنم

سفری برق‌آسا تا جده...

 

گندم جايش را به شربت خنك می‌دهد

جده ‌الان تابستان است

  

به همين درد‌های بی دليل قسم

كه دردی‌ست دل دادن

هی پرت می‌شود انسان

هی پرت می‌شود

 

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:43 توسط فریبا یوسفی| |

 

تكرار كرده ام چندی كه بودم

ديگران را

كه شايد آن‌ها نیز

تكرار تكرارهای رفته بودند

اما فريادها،

و حرف‌های زايد نمی گذاشت

كه من از خود متولد شوم

فريادها زايمان مرا به تأخير انداختند

فريادها نوزاد مرا آزردند...

من، امروز ولی می دانم

در ابتدای چشم‌های گشوده از خواب

با حالتی شبيه نوسان بين خواب و بيداری

حيران ايستاده‌ام

كه كدام خواب است و كدام بيداری‌؟!

امروز به ديروزها چنان می نگرم

كه انگار هرگز نبوده‌اند

من كجا بودم آن روزها

من كجا بودم كه باران می باريد

و صدايم می كرد

و من ديگر نبودم

بهار كدام روزهای عمرم بود؟

كدام روزهای بهار عمرم؟!

من پابرهنه و بی چتر

پی ِ آغاز كدام خورشيد می دويدم

كه امروز هست و نمی بينمش از بس كه هست

كه امروز مثل آن همه نغمه،

كه شنيدم و نشنيدم

می بينم و نمی بينمش

از كجای امروزم آغاز كنم

كه زندگی دنبالۀ ديروز نباشد؟

از كجای ديروز ببُرم كه زندگيم بی‌ريشه نماند

به هر سو كه رو می گردانم

به هر طرف كه می چرخم

پروانۀ خيس چروكيده‌ای

بال‌هايش را از تنۀ كرم خود آويخته.

دنبال ابزار می گردم

ابزار متفاوت

تا امروزم را آن‌طور كه هست بگويم

اما فردا صندوق ناگشوده‌ای‌ست

كه در تهيدستی من

بی تعريف خواهد ماند

در لحظۀ عجيبی كه چشم‌هايم

در زير رگبار نوبهار،

ـ اولين رگبار

كه ريخت تا همۀ بی تجربگی‌ها را بشويد ـ

منهدم شد،

با چشم‌های پروانه‌ای نوپر

ديدم كه زمين گرد است

گرد

و تكرار می‌شود در سرگردانی‌اش

با نوزادان بی‌مادربزرگ

و ستاره‌های دنباله‌دار.

خورشيد تراكم همۀ درختانی‌ست

كه با ريشه‌های حريص خود

آب را به باد می‌دهند

با چشم‌های رگبارشستۀ نيمه باز

تمام گردی‌اش را ديدم

نه پروانه

نه عقاب،

سيمرغ بلورين جشنوارۀ بی‌جشن بودم

كه دست‌های برترين را تمام می‌كردم،

بر طاقچۀ فراموشی

طاق بودنم را،

ثابت‌تر از هميشه كه بود،

تاخت می‌زدم با شب‌پره‌ای بودن

دور چراغ گردسوز.

درست صد سال قبل

چراغ هم گرد می‌سوخت

گرد

می‌ديدم؛ دقيقه‌‌های طولانی

و نمی‌فهميدم كه چيست

چيست آتش كه حركت و حرارتش

مرا به خورشيد می‌چسباند

و از گليم كهنه‌ای زير پای گذر زمان بودن،

ارتقا می‌داد.

 

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:29 توسط فریبا یوسفی| |