شب قدر است و طی شد نامۀ هجر
سلام فیهِ حتّی مَطْلَعِ الفَجْر
دلا در عاشقی ثابت قدم باش
که در این ره نباشد کار بی اجر
من از رندی نخواهم کرد توبه
وَ لَوْ اَذیتنی بِالهِجْر وَ الحَجْر
دلم رفت و ندیدم روی دلدار
فغان از این تطاول آه از این زجر
برآی ای صبح روشندل خدا را
که بس تاریک می بینم شب هجر
وفا خواهی جفاکش باش حافظ
فَاِنَّ الرّبح و الخُسران فی التّجر

شب میرسد از کرانۀ شب
با گريۀ من ـ ترانۀ شب ـ
تا بغض فرو بريزد از من
سر میسپرم به شانۀ شب
با بغض شکسته، شکوه خوشتر
افتاده و خسته، شکوه خوشتر
با واژۀ اشک، بیهياهو
شب با لب بسته، شکوه خوشتر
شب، پنجرهای گشوده تا دوست
آهنگ و نسيم دوست با اوست
عالم همه در سکوت محض است
«ها» خفته و تك نوايی «هو»ست
من روح نشسته در لباسم
از تندی باد میهراسم
اين هوست که میوزد به سويم
يا اوست که من نمیشناسم
شب اين همه روشن است امشب
چشمان تو با من است امشب
با آن همه عاشقانه، شعرم،
در وصف تو الکن است امشب
ديدار نگار، شب قشنگ است
با دوست، قرار، شب قشنگ است
اينطور شبی اگر که باشد
يک شب نه، هزار شب قشنگ است

عزیز من!
من
متاسفم که بر گوری ایستادهام
و با چشمهای باز
به استخوانهای پوسیدهای نگاه میکنم
که روزی
آتش بودند
و حالا خاک شدهاند
و فردا
با بادها خواهند رفت
برای من
مدتهاست
که تلخی زردآلوی شیرین
در هستهاش معنا شده
چشمم کور
و دلم مردهای بیش نیست
نبضم معنای زنده بودنم است
و انگار میخواهم ندانم،
كه زمان،
زمانۀ ملال رمانتیک نیست
و "مرا ببوس برای آخرین بار"
مدتهاست بدل شده است به
"مرا ببوس برای اولین بار"
آن هم نه با آن ریتم ملایم اندوهبار
بلکه با سرعت این روزگار
و بدون هیچ اندوهی
حیف!
دوران گذشته است
و آدمهای عاشق
فرصت نگاه کردن به نسل منقرض شدۀ خود را ندارند
و حوا
چشمهایش
را هر روز به رنگ لنزی تازه میکند
و جور دیگر میبیند.

خانهام مجازیست
و تمام دلخوشی این خانه
چراغیست که همیشه برای تو روشن است.
میدانم
تمام ادعاهای رؤیایی آدمهای دور
جز عشق به خودشان نیست
و این را
زمانۀ دیرباور
در زودگذریِ خود
دیریست که ثابت کرده است.
شبها
خواب روزهای روشن را میبینم
ـ روزهای روشن با یک چراغ ـ
و روزها
چشم از جهان پيرامونم میبندم.
ـ برادرمان ـ
از گودیِ چاه
به شعاع محدودی از آسمان
چشم دوخته
و عشق
لابهلای آگهیها
در قطر روزافزون راهنمای همشهری
گم شده است.



