حرف از اشاره رفت، سخن آمد
ما جان گرفت و جانب من آمد
حسی غريب سوی وطن آمد
شرم و حسد به صورت زن آمد
آن جان رفته باز به تن آمد۱
صد بار توبه كردم و ديگر ... نه!
گفتند بیترانه به سر! كردم
گفتند رود باش و گذر! كردم
با كوچ تا هميشه سفر! كردم
هر شب به سيل اشك سحر! كردم۲
بحريست بحر عشق ... خطر! كردم۳
من ترك عشق و شاهد و ساغر... نه
ردّ و قبول و هرچه دگر ... باشد!
مانند چشم عشق كه تر باشد،
بايد هنر برای هنر باشد
آن خاك، كيمياست، نه زر باشد
حتی اگر به لطفِ نظر باشد۴
با خاك كوی دوست برابر؟... نه
با هر نسيم، روح چمن، تسليم
مانند شاعران به سخن تسليم
در جنگ تن به تن، همه تن تسليم
من يك زنم، طبيعت زن؛ تسليم
من يكقبا و حمله به من۵؟... تسليم
محتاج جنگ نيست برادر! نه!
این مصرعها را چون دوستشان دارم دوباره برای خودم مینویسم :
۱. یعنی آن جان ز تن رفته به تن باز رسان!
۲.دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم.
۳. بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست.
۴. آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند...
۵. به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم / که حمله بر من درویش یکقبا آورد.

من
اينم
اين كه مینشيند اينجا
رو به روی تو
بیانتظار اشارهای.
جهان قهوهای میشود
جهان قهوهای میشود تلخ
جهان قهوهای میشود شيرين
نگاه میكنم؛
اين شكلها شباهتی به من و تو ندارند
جستجوی بینتيجهایست
انگشت اشارهام
تنها رسوب ته فنجان را
خط میزند
سفيد و قهوهای
قهوهای و سفيد...
ژانت!
ژانت!
تو فنجانم را بخوان!
و ترجمه این شعر از آقای راهجردی
Look
I
am this
who sits here
face to face with you
not expecting a look.
The world becomes brown
The world becomes a coffee, bitter
The world becomes a coffee, sweet
I look
theses shapes look not like you and me
the search yields no results
My pointing finger
just scartches the coffee mud
slugged on the cup end
white and Brown
Brown and White...
Janet!
Janet!
You read my cup!

فرو میريزند
و محو میشوند
در تار و پود پيراهن،
اشكها.
اگر واژهای شوند
امان نمیيابند
در قالبی بغلتند.
گم شدند
گم ...
به بينايی ِ غمگين سلام!
به اندوه روشنی
به پراكندگی واژهها،
در ورق خوردن با باد پاييز
سلام به شكوه زندگی
كه تمام قد میايستد اكنون
در چنار پيرِ خيابان قديمی
نه... حسرت كودكی نيست
دلهرۀ شيب تند دامنه است
صدای آرام چشمه نيست
خروش رودیست
در سرازير مسير
باران!
پاييزم را كامل كن
و در رنگينكمان برگها
حيرتم را تازهتر!



