تبليغاتX
حالا تو

 

شب ... زمستان ... شب است و او بيدار

"يك ــ چهار" ند باز با ديوار

ساعت از نيمه شب گذشته كمی

اين چه دوری‌ست ؟ ــ دور بی‌تكرار ــ

يك ... نه ... چندان جهان نخوابيده‌ست

ساعتِ دو  ست، ساعتِ ديدار

عقربه نيش می‌زد و می‌رفت

نوش خواهد شد از زمان قرار

ساعت سه ... نه ... ساعت بوسه

اوج ديوانگی‌ست ساعت چار

نافله در ركوع می‌شكند

روی "سبحان ربی الـ ...." هربار

اين نه او، او نه اين، همه او هوست

" ليس فی‌الدّار غيرهُ ديّار"

 شب ... زمستان ... و شهر خفته و باز...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 5:31 توسط فریبا یوسفی| |


 

اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد

و مماتی ممات محمد و آل محمد

 


نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 2:18 توسط فریبا یوسفی| |

 

اول اين شال نازك مهربانم را روی سرم می اندازم

بعد كمی آستين هايم را بالا می زنم

صندليم را ... 

از آشپزخانه بيرون زده ام

سرد است

اين جا

سرد

شعله ای نيست

جز اين خشم بی معنی.

هميشه نيمه مانده اند حرف ها

بايد ببخشند مرا سيب زمينی هايی كه دقايقی پيش دچار خشم چاقوی تیز من بودند

و حالا اين غذا كه روی اجاق در حال سوختن است

و از دست من كاری بر نمی آيد

كه دستانم درگير كلمات ذهنم شده اند

(اول حصارت را محكم كن!

بعد آستين بالا بزن كه بنويسی

نگاه ها هرزه اند

كلام تو لوبيای سحر آميز نيست

حالا كمی آرام بگير

و كلماتی را كه در زير هود آشپزخانه

در حرارت تو بالا آمدند

و به بوی غذای امروز آميختند

و صعود كردند

باز مرور كن)

 

فراموش كرده ام

فراموش

اينجا سرد است

صدای هود زبانه می كشد در گوشم

و آميخته است با صدای تهويۀ كِيس

گوشم پر است

و كلماتم گم شده اند

 به دستان بی كارم  نگاه می كنم

و به غذايی كه دارد می سوزد

و من از دستم

كاری برنمی آيد

جواب مردی كه هنوز تصور ميكند من زن كاملی هستم

در زير اين انگشتان آلوده به دكمه های كی بورد گم شده است

و جواب خودم

كه می دانم

ترسناكم

به روانشناسان محترم مراجعه نكنيد

برای كشف شخصيت پيدايی

كه هر لحظه می تواند به سيم آخر بزند

نيازی به كاويدن نيست

بگذاريد بعد از شيهه های وحشيانه اش

كمی سر بجنباند و سم بر زمين بكوبد

نفس نفس بزند

و در بخار گرم نفس هايش

آرام آرام، آرام بگيرد

بعد

دامنۀ كوه را از او نگيريد

بند بر پايش نبنديد

دوست دارد يالش را به بادها بدهد

و زمين مال او باشد

يراق و زين مرصع دوست ندارد

هوای زنده می خواهد

زنده

 

از دستانم شرمنده ام

كه

تايپ اين كلمات را تحمل كردند

از چشم هایی

كه خواندنشان را

و از ذهن های آرامی كه آشفتگی شان را.

 

شال نازك را كنار می اندازم

حصار كلماتم را محكم می كنم

در اتاقم كوهی ندارم

نسيمی هم...

زمين محدودی هست

كه پايم را بر آن بگذارم

و قدم قدم به آشپزخانه برسم

...

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 3:24 توسط فریبا یوسفی| |
 

دلم را می‌دهم با خود ببر جایی که جایی نیست

بگو تا او نخواهد هیچ دردی را دوایی نیست

بگو مشتاق دیدارم. من از یک  " لن ترانی" هم،

دلم خوش می‌شود وقتی که در قلبم صدایی نیست

بگو بر من تجلی کرده‌ای در طور عشق، اما

به غیر از این مداد ساده در دستم عصایی نیست

بخوان! پیغمبری آغاز کن شاعر به نام او!

بخوان! تا " استجب" گفته ست، بی‌پاسخ دعایی نیست

...

اگر شیطان خدایی کرد رمی اش کن!

خدا شیطانی‌اش گل کرده در چشم تو و از آن رهایی نیست.

ــ ـــــــــ ـــــــــ ـــــــــ

تعریف کن ای از طواف سنگ برگشته

ای پایکوبان رفته و دلتنگ برگشته

تعریف کن منشور عکسی را كه هر نوری،

در آن شكست، از پیش آن یکرنگ برگشته

با سنگ صیقل گوهر روح غبارآلود

آنقدر چرخیده‌ست تا بی‌زنگ برگشته

تعریف کن پیروزی‌ات را بر سپاه دیو

اکنون ابابیلی تو و از جنگ برگشته

می‌تاختی با واژه‌ها وقتی که می‌رفتی

پیداست در وصفش کُمیتت لنگ برگشته

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 0:50 توسط فریبا یوسفی| |