تبليغاتX
حالا تو

From archives ...

در فصـل طلا بخشی خورشـید رسیدی

ای غنچه خوشت باد که امروز دمیدی

این فصل بهار است نفَس سبز کن ای باغ

خوش باش پس از آن همه رنجی که کشیدی

ای باد بهاری قدمت برکت شهر است

رنگین شده ردّ تو به هر جا که وزیدی

از بخشش بی منّت تو خاک چمن شد،

ای ابر که باران شدی و نرم چکیدی

باران بزن و معجزه کن عشق بباران!

تا پاک شود هرچه بدی، هرچه پلیدی


" بهار شهر"؛ آهنگسازی و آواز: آقای آیدین داوودی.

 تولید مرکز موسیقی صدا و سیما، ۱۳۸۴

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 3:25 توسط فریبا یوسفی| |

 

به دشت شب می‌روم

در پی شكار آهويی كه خودش را به خواب نزده باشد

دنيا راهش را كج می‌كند

آنسان كه بر زمينم زند.

 

فراموش می‌كنم

جهنمی را كه در بهشت...

بهشتی را كه روی جهنم بنا كرده بودم

فراموش می كنم كلماتی را که به من آموخته بودی

                                                    و گريه را.

سر می‌گردانم

كليد گم شدۀ روزهايی را بيابم

كه در آن

هنوز گندم‌ها روی ساقه‌ها می‌رقصيدند

و نان

همه چيز را در سايۀ گستردۀ خود محو نكرده بود

 

در دشت شب

آهوان خفته فراوانند

 

راهم را كج می‌كنم

به جاده‌ای كه از آسیابی می گذرد

و به  تنوری گرم می رسد 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 2:10 توسط فریبا یوسفی| |

جهان را ورق می زنم

با فشار دکمۀ چپ موس

زمان هرگز چنین سرعتی نداشته است

"دور دنیا در هشتاد روز" کوچک می شود

پس می شود به روز بازگشت امید داشت

صفحه صفحه برمی گردم

بیست سال را در بیست ثانیه

در کسری از ثانیه بود که رویای آن خانۀ قدیمی زنده شد

نخل مرداب هایی که در غیبت من رشدشان ادامه یافته بود

بی دستی که آبشان داده باشد

سر به سقف آن اتاق قدیمی رسانده بودند

و نور مستقیم آفتاب هر بار در آن رویا

تکرار شده بود

 

این شعر شخصی من است

که تنها من آن را می دانم

ذهن هیچ کس را به خود مشغول نخواهد کرد

و به دل هیچ کس راه نخواهد یافت

مثل خواب های تکراری هرکس

که خودش آن را درمی یابد و بس

پس می شود به بازگشت دلخوش بود

و می توان به نشانه ها امید بست

ورق می زنم  جهان را

در کمترین زمان

بیست سال برمی گردم

و به زمستان می رسم

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 19:36 توسط فریبا یوسفی| |