تبليغاتX
حالا تو
  این روزها، مثل این غزل از حسین منزوی اند: 

سلام ای قهوه‌ای یک لحظه چون دریای طوفانی!

و یکدم نقره‌ای چون چشمه وقت پولک‌افشانی

چو حال نوبهاری خشمگین و مهربان باهم

سلام ای روزِ گاهی آفتابی، گاه بارانی!

چناچون گلۀ آشفته تا سامانم آموزی

فراهم کن مرا با جذبۀ آواز "چوپانی"

نشانی‌هات را از قصه‌های مادری دارم

ترنجین سينۀ خورشید! چشم ماه پیشانی!

سلام ای آن که با شیر اندرون با جان شوی بیرون!

سلام ای عشق! ای اکسیر آغازی و پایانی!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 19:56 توسط فریبا یوسفی| |


 

می روم گندم ها را بدهم، نان بگیرم

سیر که شدم،

دوباره مثل تو عاشق خواهم شد

 


نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 10:5 توسط فریبا یوسفی| |
 

یک/ فراموش نمی‌کنم جشن‌های دلم را، در شب و روزهای اضطراب

این سادگی همین بس که مرا به راه راهِ رنگارنگِ آدم‌ها رسانده باشد.

 

دو/ تلخی زهر است ــ وقتی با دست خود بنوشی ــ که مرگ را شیرین می‌کند.

 

سه/ آفتاب بر سیاهی قیرها می‌تابد

و غبار شیشه‌ها را آشکار می‌کند.

 

چهار/ زمین رشد کرده است با آهن و سنگش

اگر این ساختمان‌های سنگ و آهن

ابرهای همیشگی آفتابم نبودند

اکنون در سماع

بر دیوان شمس خود، بیت‌ها می‌افزودم.

 

پنج/ درخت، سکوت گنجشک‌هاست.

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 13:38 توسط فریبا یوسفی| |
 

تنها كمی صدای تو كافی‌ست، تنها كمی نگاه تو گاهی

دلتنگ نیست پنجره تا هست، روشن به نور ماه تو گاهی

این ابر آمده‌‌ ست بگوید: پیوسته نیست تابش خورشید.

تو پلك می‌زنی و خوشم با باران گاه گاه تو گاهی

وقتی كه مثل قاصدك آمد رویای تو نشست به خوابم،

دیدم كه می‌شود كه بپاشَد كوهی به رقص كاه تو گاهی

حتی اگر پیاده بیایم، یا در بر تو دیر نپایم

آن بازیی خوش‌ است كه جایم باشد كنار شاه تو گاهی

تكثیر آب و آینه یعنی در عین انتظار ببینم،

تصویر بی‌قرار خودم را در چشم رو به راه تو گاهی

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 18:34 توسط فریبا یوسفی| |