سلام ای قهوهای یک لحظه چون دریای طوفانی!
و یکدم نقرهای چون چشمه وقت پولکافشانی
چو حال نوبهاری خشمگین و مهربان باهم
سلام ای روزِ گاهی آفتابی، گاه بارانی!
چناچون گلۀ آشفته تا سامانم آموزی
فراهم کن مرا با جذبۀ آواز "چوپانی"
نشانیهات را از قصههای مادری دارم
ترنجین سينۀ خورشید! چشم ماه پیشانی!
سلام ای آن که با شیر اندرون با جان شوی بیرون!
سلام ای عشق! ای اکسیر آغازی و پایانی!

می روم گندم ها را بدهم، نان بگیرم
سیر که شدم،
دوباره مثل تو عاشق خواهم شد

یک/ فراموش نمیکنم جشنهای دلم را، در شب و روزهای اضطراب
این سادگی همین بس که مرا به راه راهِ رنگارنگِ آدمها رسانده باشد.
دو/ تلخی زهر است ــ وقتی با دست خود بنوشی ــ که مرگ را شیرین میکند.
سه/ آفتاب بر سیاهی قیرها میتابد
و غبار شیشهها را آشکار میکند.
چهار/ زمین رشد کرده است با آهن و سنگش
اگر این ساختمانهای سنگ و آهن
ابرهای همیشگی آفتابم نبودند
اکنون در سماع
بر دیوان شمس خود، بیتها میافزودم.
پنج/ درخت، سکوت گنجشکهاست.

تنها كمی صدای تو كافیست، تنها كمی نگاه تو گاهی
دلتنگ نیست پنجره تا هست، روشن به نور ماه تو گاهی
این ابر آمده ست بگوید: پیوسته نیست تابش خورشید.
تو پلك میزنی و خوشم با باران گاه گاه تو گاهی
وقتی كه مثل قاصدك آمد رویای تو نشست به خوابم،
دیدم كه میشود كه بپاشَد كوهی به رقص كاه تو گاهی
حتی اگر پیاده بیایم، یا در بر تو دیر نپایم
آن بازیی خوش است كه جایم باشد كنار شاه تو گاهی
تكثیر آب و آینه یعنی در عین انتظار ببینم،
تصویر بیقرار خودم را در چشم رو به راه تو گاهی



