تبليغاتX
حالا تو

 

فریادهای تلخ که می‌ریزند

لحظه به لحظه

بار صداشان را

در گوش ماهیان لب دریا

ـ امواج ـ

گنگ‌اند و نارسا

مثل خودم دراین شبِ طولا... نه!

مثل خودم دراین شب طوفانی.

                 

دستم درخت شد

تا آشیان گرم تو باشد

تا مرگ فصل‌ها.

اکنون درخت خسته نشسته‌ست

با شاخه‌های بی‌بر و بی‌برگ

مثل درخت‌های زمستانی

                

ذهنم دوباره رفت

تا مرزهای قافیه‌بازی

دریا، درخت، من

ساحل، پرنده، تو...

تا واژه‌های بی‌سر و سامانی

كم كم ...               

کم کم خط تردّد طولانی

وقتی که نقش بست به پیشانی،

رد شد نگاهم از شب وحشتناک

پایم رسید بر خط پایانی،

سردم شد از هراس فروپاشی

ترسیدم از تصور ویرانی،

از آینه جدا شدم و بستم،

درهای ذهن را به پریشانی

تنهاتر از زمین که چنین لرزان،

چرخنده سال هاست به حیرانی* 

تنهایی‌ام مدار تو را می‌خواست

خورشیدی تو را که بچرخانی

در من دری به دست تو می‌کوبید

در من دلی به شوق تو، پنهانی

گفتم "نگاه" واژۀ گویایی‌ست

گفتم "سکوت" حرف فراوانی

دیدم تو در نگاه نمی‌بینی

دیدم تو از سکوت نمی‌خوانی

گفتم که چشم جلوه‌ای از قلب است

دیدم تو سر به زیرتر از آنی...

                                        ۱۳۸۴   


* آيا زمين كه زير پای تو می‌لرزد

تنهاتر از تو نيست؟

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:47 توسط فریبا یوسفی| |

 

کفش زمین‌گيرم

                  پشت در

شال پريشانم

                  روی مبل

رختِ تنم خسته

                  روی تخت

 

بوی گل از بسترت سحر.

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 3:14 توسط فریبا یوسفی| |
 

گاهی هست و گاهی نه

و این هست و نیست گاه آنچنان در هم می‌آمیزد که ابرها با خورشید.

آبرنگِ رنگین کمان 

زمین خسته را به جشن رنگ و نور می‌برد.

گاهی هست و گاهی نه

اما همین که می‌آید اشیا‌ هست می‌شوند

و پنجره‌ها منظره‌هاشان را بازمیابند

دست‌های تو گرم می‌شوند

و دلم خورشید

گاهی ابر و گاهی...

این روزها

        چقدر بهار است

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:9 توسط فریبا یوسفی| |

 

گفتم: آن معشوق كه همچون پيری، 

                     بزرگ به دنيايت آمد

                          و كودك از دنيا رفت،

                              آيا سزاوار گريستن است؟

گفت: به نردبانی از فراز می‌نگرم

                      و به آسمانی از فرود

                           اشكم از شوق است و هراس.

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 1:3 توسط فریبا یوسفی| |

 

از ختم برمی گردم از خاتمۀ زندگی زن میانسالی. رها شده ای از دردمندیِ ممتدی. قبل از رفتن به مسجد دو مصاحبه در اینترنت خواندم و قبل از آن برای گرفتن گزارش درس خواندن این دخترك خوش استعداد و خوش ذوق به مدرسه اش رفتم و نمره هایش شادم كرد اما نمی دانم قدر این لطیفۀ الهی را چقدر می دانم... پیش از آن در جدال یكطرفۀ بی ارزشی، با چاقویی تیز، تكه ای از تن بی جان چارپایی را در آشپزخانه تكه تكه كردم و به انجماد سپردم... در میان كار به درددل های دوستی گوش كردم كه صدایش را از گوشی خانه به گوش من می ریخت و از اندوه دوران یائسگی می گفت و من كه حسش را نمی فهمیدم باید با او همدلی می كردم. قبل از آن هم چند صفحه ای قواعد عربی ۴ را با استادی تمام به ذهن خود سپردم كه اگر دانشجوینده باشی، گاه پیش می آید که باید خودت استاد خودت باشی و بس!  و صبحم را هم انگار با صدای دوست بود كه آغاز كردم. اما حالا در این ساعت كه انباشتگیِ امروز و پراكندگیِ آن همه پراكنده را در ذهنم دارم، پشت این دستگاه مهربان نشسته ام و دفتر چركنویسم را باز كرده ام كه با فشار اندك انگشتانم ذهنم را كلمه كنم ... كه چه؟ سبك كنم خودم را؟ یا آنقدر بنویسم كه بدانم چه می خواهم؟ بنویسم تا خودم را پیدا كنم بین این كلمه ها كه ذهن مرا آشفته كرده اند؟ مقدمۀ كتاب استاد معلم روی میز است. باید آن را با متن دست نوشتۀ او تطبیق دهم. چه خطی! چه نثری! "شرحه شرحه ست صدا در باد" و این هم از پراكنده هایی ست كه در ذهنم می چرخد و كلمه نمی شود... می چرخد و كلمه نمی شود می چرخد و شرحه شرحه ست صدا در باد و من گم می شوم... خدا را شكر می كنم كه گم می شوم و كاش...

دست هایم را بگیر

می توانی

مثل كسی كه از خواب چند ساله ای برخاسته باشد، برخاسته ام

و نمی توانم بایستم

می افتم

می ترسم

می ایستم

می افتم

و می ترسم

دستهایم را بگیر

و دیگر خوابم مخواه

در خودم

در قطره ام فرو بر

حتی اگر اشكی شور باشد

یا خونی شور

یا عرق پیشانی یی كه دست هایم را طلب كرد

دست هایم را بگیر و خوابم مخواه

امشبم را صبح كن

قول می دهم  دیگر صبحی  را شب نكنم

دنیا را كم كم می آموزم. اما هضم این همه ناهمگونی سخت است. بیداری سخت است. ترس سخت است. سخت است.

و شاید این بار نگفتن بهتر باشد.

رعد و برق است

و باران ...

و بهار است امروز.

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 21:37 توسط فریبا یوسفی| |
 

پله‌ها یک یک، پایین، پایین

شهر را ریخته در زیر زمین

پنجره باز به عکسی رنگین

می‌دود این سوی آن، آن سوی این

ایستگاه است ولی نیست یقین

                         سر بجنبانی رفته ست قطار

 

خط در این نقطه به پایان آمد

سقف‌ها طی شد و باران آمد

آسمان کم کم عریان آمد

توبه بشکن که بهاران آمد

بازکن باز! که مهمان آمد

                         فصل دریاست، قشنگ است کنار

 

چشمه می‌جوشد و من می‌جوشم

رخت باران به تنم می‌پوشم

تشنه ـ تر، آب و هوا می‌نوشم

هم پراز شعرم و هم خاموشم

نیست جز آتش و آب آغوشم، 

                         ماه روییدن گل‌های انار

 

پرده از پنجره آویخته است

این الک رقص‌کنان بیخته است،

ماه را و به تنم ریخته است

روی تختم به‌هم آمیخته است،

زن و مهتاب، که انگیخته است،

                         شب سواری که تویی را به شکار

 

عود می‌سوزد و می‌سوزم باز

عالمی ساکن و من در پرواز

کوکِ کوکم، بنوازم، بنواز!

زمزمه بس کن و سر کن آواز

نفست تند! دمت گرم! بتاز!

                         تن نپوشانده‌ام از باد بهار

 ***

چند خط رفته و من جا ماندم

بازهم محو تماشا ماندم

حل شد انسان و معما ماندم

بین جمعیت تنها ماندم

خواستم گم شوم اما ماندم

                         خانه‌ام گم شده در گندمزار 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:39 توسط فریبا یوسفی| |