تبليغاتX
حالا تو
 

خسته ای!

   استراحت کن ای مرگ!

پنجه از گردن شیر بردار!

پیش از این‌ها به تو تن نداده ست

بعد از این هم

                خودت را میازار!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 0:23 توسط فریبا یوسفی| |

 

كتاب كلیله و دمنۀ بهرامشاهی نمونۀ ارزشمندی از نثر مصنوع قرن ششم و به قول مرحوم مینوی " از جمله مجموعه‌های دانش و حكمت است كه مردمان خردمند قدیم گرد آوردند و به هر گونه زبان نوشتند و برای آیندگان به میراث گذاشتند". اصل این كتاب ارجمند از هند است و متن سنسكریت قسمتی از ابواب آن در دست می‌باشد. قدیم‌ترین مترجم فارسی آن نصرالله منشی‌ست و پیش‌تر از آن، از زبان سنسكریت به زبان پهلوی ترجمه شده بود. عبدالله بن مقفع آن را به عربی ترجمه كرد و در این كار آنچنان فصاحت و بلاغتی به كار برد كه یكی از بهانه‌های كشتن وی را "نوشتن كلیله و دمنه برای معارضه با قرآن" گفته اند. در مورد این كتاب با ارزش حتما نوشته‌های فراوانی وجود دارد و از جنبه‌های مختلف به شرح و توصیف آن پرداخته شده است. فكر می‌كنم از جمله كتاب‌هایی باشد كه كسانی كه چندان هم به شكل تخصصی با ادبیات فارسی سر و كار ندارند تا حدودی از موضوع آن آگاه باشند. داستان‌ها و حكایت‌هایی كه در ضمن یك داستان كلی و زیر مجموعۀ آن قرار می‌گیرند، هر یك نكات دقیقی در موضوع‌های مختلف دارد كه می‌توان در زندگی از آن‌ها بهره برد. در مقایسه با عامۀ مردم، شاید مردان سیاست بیشترین بهره‌ها را از این كتاب برده باشند و در آن بیشتر تأمل كرده و خط به خط آن را در ذهن خود ثبت و ضبط كرده باشند.

قصد ندارم در مورد نثر منحصر به فرد این كتاب بنویسم یا به اصل داستان اشاره کنم. تنها اشاره به چند خط ازآن را کافی می‌بینم. باشد که مرورش در این روزها معنای واضح‌تری از شخصیت دمنه و تصویر شفاف‌تری از ارزشمندی این كتاب ارائه دهد. شما هم اگر این كتاب آموزنده را در دسترس دارید بد نيست مروری كنید كه ــ‌ـ با در نظر داشتن این روزهای خاص ــ حتما خالی از لطف نیست.

برهمن گفت: خون هرگز نخسبد و بیدار كردن فتنه به هیچ تأویل مهنّا نماند. و در تواریخ و اخبار چنان خوانده‌ام كه چون شیر از كار گاو بپرداخت، از تعجیلی كه در آن كرده بود بسی پشیمانی خورد و سرانگشت ندامت خایید...پس بفرمود تا دمنه را بیاورند ... دمنه گفت: هرگز گمان نداشتم كه مكافات نصیحت و ثمرت خدمت این خواهد بود كه بقای من ملك را رنجور و متأسف گرداند. چون شیر سخن دمنه بشنود گفت: او را به قضات باید سپرد تا از كار او تفحص كنند چه در احكام سیاست و شرایط انصاف و معدلت، بی‌ایضاح بیّنت و الزام حجّت جایز نیست عزیمت را در اقامت حدود به امضا رسانیدن...  یكی از حاضران گفت: آنچه دمنه می‌گوید از وجه تعظیم ملك نیست اما می‌خواهد كه بدین كلمات بلا از خود دفع كند. دمنه گفت: كیست به نصیحت من از نفس من سزاوارتر؟... مادر شیر گفت: ای غدار هنوز امید می‌داری كه به شعوذه و مكر خلاص یابی؟ دمنه گفت: اگر كسی نیكویی را به بدی و خیر را به شر مقابله روا دارد من باری وعده به انجاز و عهد را به وفا رسانیده‌ام. ملك داند كه هیچ خاین را پیش او دلیری سخن گفتن نباشد ... كه او نیك گرمْ سخن و چرب زبان بود ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 8:21 توسط فریبا یوسفی| |
 

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فرياد شوق بر سر هر كوی و بام خاست
پرسيد زان ميانه يكی كودكی يتيم
كاين تابناك چيست كه بر تاج پادشاست
آن يك جواب داد چه دانيم ما كه چيست
پيداست آنقدر كه متاعی گرانبهاست
نزديك رفت پيرزنی گوژپشت و گفت
اين اشك ديدۀ من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فريفته‌ست
اين گرگ سالهاست كه با گله آشناست
آن پارسا كه ده خَرَد و مِلك، رهزن است
آن پادشا كه مال رعيّت خورَد، گداست
بر قطرۀ سرشك يتيمان نظاره كن
تا بنگری كه روشنی گوهر از كجاست
پروين، به كجروان، سخن از راستی چه سود
كو آن چنان كسی كه نرنجد ز حرف راست

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:36 توسط فریبا یوسفی| |

 

باشد که به پایان برسد قحطیِ باران

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 9:11 توسط فریبا یوسفی| |

سالگرد ارتحال امام خمينی.

و

عجب مناظرۀ غم‌انگیزی بین مردان درجه اول سیاست ایران!!!

و

من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می‌کنم.

و

...

ايران يادت گرامی باد.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 10:31 توسط فریبا یوسفی| |

اگه با گوش‌های خودم نشنیده بودم بلاخره به زور به گوشم فرو می‌كردند كه: ... اگر قرار باشد مال ما رو بگن باید مال همه رو بگن... تازه مگه پول گرفتن اشكالی دارد؟ ـ چیزی در همین حدود ـ

در همسایگی ما خانوادۀ بسیار محترمی زندگی می‌كردند كه همون روزا فقط سه میلیون تومن ناقابل می‌تونست زندگی آبرومندانه شونو از خطر ورشكستگی نجات بده  ــ ورشكستگی نه بخاطر بی‌توجهی مرد خانواده، بلكه بخاطر كسادی بازار تولید. چیزی كه گریبان خیلی از تولیدكننده‌های زحمت‌كش این سرزمین رو گرفته بود و داشت كم كم خفه شون می‌كرد (چون موریانه بیشۀ ما را ز ریشه خورد ...) یه پرانتز دیگه هم لازمه(فكر می‌كنم خیلی‌هاشون الان ديگه كاملا خفه شدن و بعضياشونم شدن جزو وارد كنندگان كالاهای چینی) و یه پرانتز دیگه (مراجعه كنید به اون آیه كه در پست قبلی نوشتم)

وقتی توی كارگاه، رادیو رو كه روی شبكه فرهنگ بود روشن كردم متوجه شدم مجلس امروز جلسه داره و طبق معمول ... اما اون روز رئیس مجلس یه كم زیاد عصبانی بود در آغاز جلسه با ذكر نكات مهمی، مردم هشیار و بیدار مارو به این نكته توجه داد كه ...(در سطر اول اومده و برای این‌كه مطلب طولانی نشه و وقت گرامی شما رو نگیرم نیازی به تكرارش نمی‌بینم)

با خودم گفتم سیصد میلیون تومن!!! برابر است با حل مشكل چن تا تولیدكننده مثه این همسایۀ گرامی ما؟ ؟ ؟ نياز به توضيح نيست كه اجازه دارين تورم اين چن سال رو هم بهش اضافه كنين.

خب بلاخره حتما مصلحتی بوده كه این بار هم تایید شده و دلش می‌خواد به مردم شریف و همیشه در صحنۀ مملكتش خدمت كنه.

اما واقعا نكته جالبیه‌ها ... پول گرفتن مگه ایرادی داره؟

حالا البته دشمن در كمین ما نشسته و وقت این حرفا نیست. باید به مصلحت‌های جمعی اندیشید و به مصلحت‌های جمعی كه بلاخره دارن هوشیارانه و دلسوزانه به این سرزمین خدمت می‌كنن.

حیف جمله اش درست به یادم نیست اما مضمونش این بود كه حضرت علی (ع) فرموده بودند اگر حقی از كسی ضایع شده باشه تا اون حق رو نگیرم و به صاحبش برنگردونم آروم نمی‌گیرم ــ چیزی در همین حدود ــ

اما این یكی رو خوشبختانه  به خاطر دارم كه پیامبر(ص) فرموده اند: استعینوا علی كل صنعة بصالح اهلها / در هر پیشه ای از كاردان آن پیشه یاری جویید.

و این را هم از فردوسی:

چو این كارِ او جوید او كارِ این          پرآشوب گردد سراسر زمین

خواستم بگم راستی از شهرام جزایری چه خبر؟؟؟ دیدم دیگه خیلی بی‌مزه می‌شه.

شعر عقاب مرحوم خانلری رو هم اين روزا چقد دوست دارم. (درج شده در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 11:17 توسط فریبا یوسفی| |

 

و من الناس من یعجبك قوله فی الحیوة الدنیا و یشهد الله علی ما فی قلبه و هو الدّ الخصام/ و اذا تولی سعی فی الارض لیفسد فیها و یهلك الحرث و النّسل و الله لایحب الفساد

(بقره / ۲۰۴ و ۲۰۵)

 

فصل شیرین توت

...

خاك سبز است، آسمان نیلی

فصل سبز نشای شالی‌ها

این سپیدی بهارنارنج است

تا برویند پرتقالی‌ها

 

طیفِ سبز است، تیره تا روشن

چای، شالی، مركبات ... بهشت

بین دریا و كوه، دستِ قدَر

مینیاتور كشید و شعر نوشت

 

باغ رویید و زندگی رویید 

در دل دخترانِ بی‌تشویش

چای چیدند و زمزمه كردند:

"برگ سبزی‌ست تحفۀ درویش"

 

از زمین خانه سبز خواهد شد

صبر كن، صبر! یك بهار دگر

می‌‌شناسند آسمان‌ها را

برج‌ها از برنج‌ها بهتر

 

آسمان تیره، خاك بی‌رنگ است

"چای خواران" به باغ آمده‌اند!

بغض كردند دختران شمال

دزدها با چراغ آمده‌اند

 

میوه‌ها روی شاخه‌ها ماندند

آنقدَر تا درخت قد خم كرد

باغبان نیشتر به دست گرفت

با تبر فكر زخم و مرهم كرد

 ...

دشمنانند در لباس شبان

چشمشان گرگ، نامشان برّه ‌ست

این كه در ذهن باغ پیچیده

لرزۀ مرگ و زوزۀ ارّه ست

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 2:31 توسط فریبا یوسفی| |