خورشید را پنهان نمیخواهند بارانها
ابرند و میبارند خود را بر خیابانها
ما قطرهايم و قطره قطره جوی میگردیم
در شهر میگردیم و میگردند میدانها
دور تو تكرار دروغی بود و خواهد خورد،
يك روز گرگی گله را وقتی كه چوپانها...
ما شهر را شستیم اما باز چرکین است
از بس که با هم قلب میورزند انسانها
پس راه دریا را گرفتیم و فرو رفتیم
تا مبتلا كرديم دريا را به طوفانها
با سر به ساحل كوفتن كاری نبُرد از پيش
دريا دلش پر بود و بر لب داشت هذيانها
هر ماهی بیدست و پا حرفش حبابی بود
قعر زمين بود و شروع خط پايانها
یک هشت پا از آسمان چیزی نمیداند
رفتیم ما. خوش باش با انبوه مرجانها

در حدیث شریف و معروف قدسی آمده است: عبدی اَطِعْنی حتی اَجعَلَكَ مَثَلی.
( بحار الانوار، ج 105، ص165) بندۀ من، اطاعت من كن، تا تو را مثَلی از خود گردانم.
مثل خدا هیچ نباشد كه گفت:
«لیس كمثله» به وحی و نزَل
لیك شود بنده خود از بندگی
در صفت خدای، ضرب المثل
چو آهن تفته كه چون آتش است
سرد چو شد، شود به آهن بدل
سبحانه، سبحانه، تعالی
عما یشبه و ان یمثل
(رضا روحانی)
ترسم ای فصاد گر فصدم كنی
نیشتر ناگاه بر لیلی زنی
زانكه از لیلی وجود من پر است
وین صدف پر از صفات آن در است
(حضرت مولانا)
اگر چون موم صد صورت پذیرم
به هر صورت به دل نقش تو گیرم...
آنچه از این حدیث قدسی برداشت شده است به عهده مولف كتاب "خاطرات جناب شیخ" ، چاپ هفتم... كه البته هنوز آن را نخوانده ام . اما این بیت را دوست دارم که گفت:
چو آهن تفته كه چون آتش است
سرد چو شد شود به آهن بدل.
«سردم مكن، مخواه كه از تو جدا شوم
من از تو روح يافته ام تا ....... »
«که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی»

...
دیده بگشا ای به شهد مرگ نوشینت رضا
دیده بگشا بر عدم، ای مستی هستی فزا
دیده بگشا ای پس از سوءالقضا حسن القضا
دیده بگشا از کرم، رنجور دردستان، علی!
بحر مروارید غم، کَنجور مردستان، علی!
دیده بگشا رنج انسان بین و سیل اشک و آه
کِبر پَستان بین و جام جهل و فرجام گناه
تیر و ترکش، خون و آتش، خشم سرکش، بیم چاه
دیده بگشا بر ستم؛ بر این فریبستان، علی!
شمع شبهای دژم، ماه غریبستان، علی!
دیده بگشا! نقش انسان ماند با جامی تَهی
سوخت لاله، مُرد لیلی، خشک شد سَرو سَهی
زآ گهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
دیده بگشا ای صنم، ای ساقی مستان، علی!
تیره شد از بیش و کم آیینۀ هستان، علی!
(استاد علی معلم دامغانی)

چشم بستم و باز كردم دیدم میتواند بیدستها و چشمهای مراقب من عرض خیابانها را طی كند
چشم باز كردم و دیدم دستهای كوچكش آنقدر بزرگ شدهاند كه فرمانهای ذهنش را اجرا كنند... دیدم مریم بزرگ شده است و كودكیهایش را مثل خاطرهای دور میگوییم و میخندیم...
مریم مهندسی فن آوری اطلاعات میخواند اما طراحی سایت را هم آموخته و سایت انجمن غزل اولین تجربۀ طراحی سایت اوست. قالب وبلاگ "حالا تو" را هم بعنوان اولین كار قالبسازی وبلاگ، برای من انجام داده است. و البته طراحی چندین سایت دیگر را هم...
به دستها و ذهن توانایش ایمان دارم اما مدتیست كه نمیدانم شعرهای لطیفش را در كدام گوشۀ ذهن ظریفش پنهان میكند.


