تبليغاتX
حالا تو

 

فصلنامه ی شعر این بار با موضوع روزمرگی منتشر شد و شاعر و منتقد گرامی آقای اسماعيل اميني به مجموعه ی "حالا تو" از این منظر نگریسته اند. از ایشان سپاسگزارم.

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:5 توسط فریبا یوسفی| |

 

معاشران گره از زلف یار باز كنید

شبی خوش است بدین قصه اش دراز كنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

وان یكاد بخوانید و در فراز كنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می گویند

كه گوش هوش به پیغام اهل راز كنید

نخست موعظۀ پیر می فروش این است

كه از مصاحب ناجنس احتراز كنید

به جان دوست كه غم پردۀ شما ندرد

گر اعتماد بر الطاف كارساز كنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو یار ناز نماید شما نیاز كنید

هرآنكسی كه در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز كنید

وگر طلب كند انعامی از شما حافظ

حوالتش به لب یار دلنواز كنید

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:19 توسط فریبا یوسفی| |

 

با خودم می‌گم نیم ساعت كه چیزی نیست توی این كار ناپیدا. عوضش تو رو نیم ساعت زودتر پیدا می‌كنم. تو نیم ساعت زودتر خوشحال می‌شی و خدا هم نیم ساعت زودتر به ما لبخند می‌زنه.

می‌رم توی اتاق كه  بگم  دارم می‌رم، رو به رو می‌شم با سیل نامه‌ها؛ از این نامه باید رونوشت تهیه بشه برای آقای ... این یكی بایگانی بشه... این نامه هم پی‌گیری بشه و این نامه... و این يكی هم ... .

فروغ لبانش رو به گوشم نزدیك می‌كنه و زمزمه‌وار می ‌گه: زبان گنجشكان در كارخانه می‌میرد.

می‌گه انگار شما امروز قراری داشتید كه باید بهش می‌رسیدید. می‌گم مهم نیست می‌تونم نیم ساعت دیگه برم. چند دقیقه‌ای از روزای دیگه دیرتر راه عصر رو پیش می‌گیرم. یه كمی مرددم اما كار شك رو می‌سپرم به دلم. دلم همیشه برنده س. راه عصرمو به سمت تو می‌چرخونم.

مثه همیشه سلامِت اشكی می‌شه. بعد نوبت شوخیا و خنده‌های همیشگی ت می‌رسه. از نگات همه چی پیداست. كلمه لازم نداری. حرفات از اون دست حرفای تكراریه كه آدم هرچقد بشنوه، خسته نمی‌شه. لابد قصۀ عشق كه می‌گن، اینجوریه. دستت رو كه می‌گیرم و می‌بوسم همۀ اندوهم یكجا از دلم خالی می‌شه. دوستت می‌گه اینقد لوسش نكن. می‌گم دوستش دارم. این جمله رو اونقد از ته دلم می‌گم كه خودم از خودم خجالت می‌كشم. دوستش دارم...دوستش دارم... اینو از خودت یاد گرفتم. دوست داشتن ثروت تموم نشدنی دلته. نمی‌دونم این اندوه لعنتی كجاست كه باز مثه یه موج میاد تموم وجودمو تو خودش می‌كشه. بازم دستاتو می‌بوسم. بازم آروم می‌گیرم.

فروغ آهسته ادامه می‌ده:

سكوت چیست بجز حرف‌های ناگفته

من از گفتن می‌مانم، اما زبان گنجشكان

زبان زندگی جمله‌های جاری جشن طبیعت است...

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 18:39 توسط فریبا یوسفی| |