تبليغاتX
حالا تو

 

خورشید را پنهان نمی‌خواهند باران‌ها

ابرند و می‌بارند خود را بر خیابان‌ها

ما قطره‌ايم و قطره قطره جوی می‌گردیم

در شهر می‌گردیم و می‌گردند میدان‌ها

دور تو تكرار دروغی بود و خواهد خورد،

يك روز گرگی گله را وقتی كه چوپان‌ها...

ما شهر را شستیم اما باز چرکین است

از بس که با هم قلب می‌ورزند انسان‌ها

پس راه دریا را گرفتیم و فرو رفتیم

تا مبتلا كرديم دريا را به طوفان‌ها

با سر به ساحل كوفتن كاری نبُرد از پيش

دريا دلش پر بود و بر لب داشت هذيان‌ها

هر ماهی بی‌دست و پا حرفش حبابی بود

قعر زمين بود و شروع خط پايان‌ها

یک هشت پا از آسمان چیزی نمی‌داند

رفتیم ما. خوش باش با انبوه مرجان‌ها

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 1:27 توسط فریبا یوسفی| |

 

و من الناس من یعجبك قوله فی الحیوة الدنیا و یشهد الله علی ما فی قلبه و هو الدّ الخصام/ و اذا تولی سعی فی الارض لیفسد فیها و یهلك الحرث و النّسل و الله لایحب الفساد

(بقره / ۲۰۴ و ۲۰۵)

 

فصل شیرین توت

...

خاك سبز است، آسمان نیلی

فصل سبز نشای شالی‌ها

این سپیدی بهارنارنج است

تا برویند پرتقالی‌ها

 

طیفِ سبز است، تیره تا روشن

چای، شالی، مركبات ... بهشت

بین دریا و كوه، دستِ قدَر

مینیاتور كشید و شعر نوشت

 

باغ رویید و زندگی رویید 

در دل دخترانِ بی‌تشویش

چای چیدند و زمزمه كردند:

"برگ سبزی‌ست تحفۀ درویش"

 

از زمین خانه سبز خواهد شد

صبر كن، صبر! یك بهار دگر

می‌‌شناسند آسمان‌ها را

برج‌ها از برنج‌ها بهتر

 

آسمان تیره، خاك بی‌رنگ است

"چای خواران" به باغ آمده‌اند!

بغض كردند دختران شمال

دزدها با چراغ آمده‌اند

 

میوه‌ها روی شاخه‌ها ماندند

آنقدَر تا درخت قد خم كرد

باغبان نیشتر به دست گرفت

با تبر فكر زخم و مرهم كرد

 ...

دشمنانند در لباس شبان

چشمشان گرگ، نامشان برّه ‌ست

این كه در ذهن باغ پیچیده

لرزۀ مرگ و زوزۀ ارّه ست

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 2:31 توسط فریبا یوسفی| |

 

فریادهای تلخ که می‌ریزند

لحظه به لحظه

بار صداشان را

در گوش ماهیان لب دریا

ـ امواج ـ

گنگ‌اند و نارسا

مثل خودم دراین شبِ طولا... نه!

مثل خودم دراین شب طوفانی.

                 

دستم درخت شد

تا آشیان گرم تو باشد

تا مرگ فصل‌ها.

اکنون درخت خسته نشسته‌ست

با شاخه‌های بی‌بر و بی‌برگ

مثل درخت‌های زمستانی

                

ذهنم دوباره رفت

تا مرزهای قافیه‌بازی

دریا، درخت، من

ساحل، پرنده، تو...

تا واژه‌های بی‌سر و سامانی

كم كم ...               

کم کم خط تردّد طولانی

وقتی که نقش بست به پیشانی،

رد شد نگاهم از شب وحشتناک

پایم رسید بر خط پایانی،

سردم شد از هراس فروپاشی

ترسیدم از تصور ویرانی،

از آینه جدا شدم و بستم،

درهای ذهن را به پریشانی

تنهاتر از زمین که چنین لرزان،

چرخنده سال هاست به حیرانی* 

تنهایی‌ام مدار تو را می‌خواست

خورشیدی تو را که بچرخانی

در من دری به دست تو می‌کوبید

در من دلی به شوق تو، پنهانی

گفتم "نگاه" واژۀ گویایی‌ست

گفتم "سکوت" حرف فراوانی

دیدم تو در نگاه نمی‌بینی

دیدم تو از سکوت نمی‌خوانی

گفتم که چشم جلوه‌ای از قلب است

دیدم تو سر به زیرتر از آنی...

                                        ۱۳۸۴   


* آيا زمين كه زير پای تو می‌لرزد

تنهاتر از تو نيست؟

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:47 توسط فریبا یوسفی| |
 

پله‌ها یک یک، پایین، پایین

شهر را ریخته در زیر زمین

پنجره باز به عکسی رنگین

می‌دود این سوی آن، آن سوی این

ایستگاه است ولی نیست یقین

                         سر بجنبانی رفته ست قطار

 

خط در این نقطه به پایان آمد

سقف‌ها طی شد و باران آمد

آسمان کم کم عریان آمد

توبه بشکن که بهاران آمد

بازکن باز! که مهمان آمد

                         فصل دریاست، قشنگ است کنار

 

چشمه می‌جوشد و من می‌جوشم

رخت باران به تنم می‌پوشم

تشنه ـ تر، آب و هوا می‌نوشم

هم پراز شعرم و هم خاموشم

نیست جز آتش و آب آغوشم، 

                         ماه روییدن گل‌های انار

 

پرده از پنجره آویخته است

این الک رقص‌کنان بیخته است،

ماه را و به تنم ریخته است

روی تختم به‌هم آمیخته است،

زن و مهتاب، که انگیخته است،

                         شب سواری که تویی را به شکار

 

عود می‌سوزد و می‌سوزم باز

عالمی ساکن و من در پرواز

کوکِ کوکم، بنوازم، بنواز!

زمزمه بس کن و سر کن آواز

نفست تند! دمت گرم! بتاز!

                         تن نپوشانده‌ام از باد بهار

 ***

چند خط رفته و من جا ماندم

بازهم محو تماشا ماندم

حل شد انسان و معما ماندم

بین جمعیت تنها ماندم

خواستم گم شوم اما ماندم

                         خانه‌ام گم شده در گندمزار 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:39 توسط فریبا یوسفی| |
 

تنها كمی صدای تو كافی‌ست، تنها كمی نگاه تو گاهی

دلتنگ نیست پنجره تا هست، روشن به نور ماه تو گاهی

این ابر آمده‌‌ ست بگوید: پیوسته نیست تابش خورشید.

تو پلك می‌زنی و خوشم با باران گاه گاه تو گاهی

وقتی كه مثل قاصدك آمد رویای تو نشست به خوابم،

دیدم كه می‌شود كه بپاشَد كوهی به رقص كاه تو گاهی

حتی اگر پیاده بیایم، یا در بر تو دیر نپایم

آن بازیی خوش‌ است كه جایم باشد كنار شاه تو گاهی

تكثیر آب و آینه یعنی در عین انتظار ببینم،

تصویر بی‌قرار خودم را در چشم رو به راه تو گاهی

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 18:34 توسط فریبا یوسفی| |

From archives ...

در فصـل طلا بخشی خورشـید رسیدی

ای غنچه خوشت باد که امروز دمیدی

این فصل بهار است نفَس سبز کن ای باغ

خوش باش پس از آن همه رنجی که کشیدی

ای باد بهاری قدمت برکت شهر است

رنگین شده ردّ تو به هر جا که وزیدی

از بخشش بی منّت تو خاک چمن شد،

ای ابر که باران شدی و نرم چکیدی

باران بزن و معجزه کن عشق بباران!

تا پاک شود هرچه بدی، هرچه پلیدی


" بهار شهر"؛ آهنگسازی و آواز: آقای آیدین داوودی.

 تولید مرکز موسیقی صدا و سیما، ۱۳۸۴

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 3:25 توسط فریبا یوسفی| |

 

شب ... زمستان ... شب است و او بيدار

"يك ــ چهار" ند باز با ديوار

ساعت از نيمه شب گذشته كمی

اين چه دوری‌ست ؟ ــ دور بی‌تكرار ــ

يك ... نه ... چندان جهان نخوابيده‌ست

ساعتِ دو  ست، ساعتِ ديدار

عقربه نيش می‌زد و می‌رفت

نوش خواهد شد از زمان قرار

ساعت سه ... نه ... ساعت بوسه

اوج ديوانگی‌ست ساعت چار

نافله در ركوع می‌شكند

روی "سبحان ربی الـ ...." هربار

اين نه او، او نه اين، همه او هوست

" ليس فی‌الدّار غيرهُ ديّار"

 شب ... زمستان ... و شهر خفته و باز...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 5:31 توسط فریبا یوسفی| |
 

دلم را می‌دهم با خود ببر جایی که جایی نیست

بگو تا او نخواهد هیچ دردی را دوایی نیست

بگو مشتاق دیدارم. من از یک  " لن ترانی" هم،

دلم خوش می‌شود وقتی که در قلبم صدایی نیست

بگو بر من تجلی کرده‌ای در طور عشق، اما

به غیر از این مداد ساده در دستم عصایی نیست

بخوان! پیغمبری آغاز کن شاعر به نام او!

بخوان! تا " استجب" گفته ست، بی‌پاسخ دعایی نیست

...

اگر شیطان خدایی کرد رمی اش کن!

خدا شیطانی‌اش گل کرده در چشم تو و از آن رهایی نیست.

ــ ـــــــــ ـــــــــ ـــــــــ

تعریف کن ای از طواف سنگ برگشته

ای پایکوبان رفته و دلتنگ برگشته

تعریف کن منشور عکسی را كه هر نوری،

در آن شكست، از پیش آن یکرنگ برگشته

با سنگ صیقل گوهر روح غبارآلود

آنقدر چرخیده‌ست تا بی‌زنگ برگشته

تعریف کن پیروزی‌ات را بر سپاه دیو

اکنون ابابیلی تو و از جنگ برگشته

می‌تاختی با واژه‌ها وقتی که می‌رفتی

پیداست در وصفش کُمیتت لنگ برگشته

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 0:50 توسط فریبا یوسفی| |


در دست خورشید است دست ماه

هم "عترت" است و هم "کتاب الله"

قــــرآن ناطق، هردو ثقـل است این

مـــن کـنـت مولاهُ علــــــــی مولاه


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 1:5 توسط فریبا یوسفی| |
 

حرف از اشاره رفت، سخن آمد

ما جان گرفت و جانب من آمد

حسی غريب سوی وطن آمد

شرم و حسد به صورت زن آمد

آن جان رفته باز به تن آمد۱

                   صد بار توبه كردم و ديگر ... نه!

 

گفتند بی‌ترانه به سر! كردم

گفتند رود باش و گذر!‌ كردم

با كوچ تا هميشه سفر! كردم

هر شب به سيل اشك سحر! كردم۲

بحريست بحر عشق ... خطر! كردم۳

               من ترك عشق و شاهد و ساغر... نه

 

ردّ و قبول و هرچه دگر ... باشد!

مانند چشم عشق كه تر باشد،

بايد هنر برای هنر باشد

آن خاك، كيمياست، نه زر باشد

حتی اگر به لطفِ نظر باشد۴

                با خاك كوی دوست برابر؟... نه

 

با هر نسيم، روح چمن، تسليم

مانند شاعران به سخن تسليم

در جنگ تن به تن، همه تن تسليم

من يك زنم، طبيعت زن؛ تسليم

من يك‌قبا و حمله به من۵؟... تسليم

                        محتاج جنگ نيست برادر! نه!


این مصرع‌ها را چون دوستشان دارم دوباره برای خودم می‌نویسم :

۱. یعنی آن جان ز تن رفته به تن باز رسان!

۲.دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم.

۳. بحری‌ست بحر عشق که هیچش کناره نیست.

۴. آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند...

۵. به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم / که حمله بر من درویش یک‌قبا آورد.

  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 0:36 توسط فریبا یوسفی| |

 

آفتاب مهر دلچسب است

سردی اندوهگینش نیز

روزها عمر کمی دارند

زود می‌آید شب پاییز

 

برگ  می‌ريزد  که برخیزد

خاك می‌ماند ... و خواهد زاد

او سفرزاده‌ست، خواهد رفت

چاره‌ای دیگر ندارد باد

 

ابر روی شیشه‌ها نم نم

از غبار خفته می‌کاهد

رنگ‌ها را زنده و روشن،

چشم‌ها را شسته می‌خواهد 

 

 نغمۀ شاد پرستوها

روزهايی بود و ديگر نيست

كوچ می‌كردند و می‌گفتند:

"مرگ پايان كبوتر نيست"

 

گيسوانت را قلم‌مو كن!

باد! ای رقصای سرگردان

رسم کن با آبرنگ از شهر

طرح زیبایی پس از باران

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 15:27 توسط فریبا یوسفی| |

نرم‌ تن ِ گرم ‌رو!

زمزمه‌ات زندگی‌ست!

بشكن و بشكاف، هان!

سنگ، پراكندگی‌ست

 

روشن ِ خاموش‌لب!

زمزمه ای كن زلال

بغض زمين را بشوی

شعر تر بی‌زوال!

 

با تو سبك می‌شود

روح زمينگير من

می‌شكند با تنت

سنگی‌ِ تقدير من

 

واژه‌به‌لب كن مرا

نرم بيا، رود شو!

شعر‌ِ تر شلعه‌ور

آتش شو! دود شو!

 

سنگم اگر، چشمه باش!

بشكن! موجت خوش است

آوازم كن به لب!

دشتی! اوجت خوش است

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 14:48 توسط فریبا یوسفی| |

 

شب می‌رسد از کرانۀ شب    

با گريۀ من ـ ترانۀ شب ـ

تا بغض فرو بريزد از من

سر می‌سپرم به شانۀ شب

 

با بغض شکسته، شکوه خوش‌تر

افتاده و خسته، شکوه خوش‌تر

با واژۀ اشک، بی‌هياهو

شب با لب بسته، شکوه خوش‌تر

 

شب، پنجره‌ای گشوده تا دوست

آهنگ و نسيم دوست با اوست

عالم همه در سکوت محض است

«ها» خفته و تك نوايی «هو»‌ست

 

من روح نشسته در لباسم

از تندی باد می‌هراسم

اين هوست که می‌وزد به سويم

يا اوست که من نمی‌شناسم

 

شب اين همه روشن است امشب

چشمان تو با من است امشب

با آن همه عاشقانه، شعرم،

در وصف تو الکن است امشب

 

ديدار نگار، شب قشنگ است

با دوست، قرار، شب قشنگ است

اين‌طور شبی اگر که باشد

يک شب نه، هزار شب قشنگ است

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 1:2 توسط فریبا یوسفی| |
ــ اگرچه کودکانه ــ جمله‌هایم رنگ قلبم بود

و باید راه دوری تا دل یک مرد می‌پیمود

 

اگرچه قطره، اما با هزاران قطرۀ دیگر

یکی می‌شد، به دریا می‌رسید، آن‌گاه می‌آسود

 

نمی‌دانستم، اما دست من آن روز بر کاغذ

شبیه دست‌های مرد جنگی بر مسلسل بود

 

من این‌جا می‌نوشتم، زیر سقفی امن، بی‌وحشت

و او می‌خواند آن‌جا، لا به لای  خاک، آتش، دود

 

نوشتم ... پاسخش آمد... نوشتم ... پاسخش آمد...

نوشتم باز ... اما ... خانه را پر کرد بوی عود...

 

اگرچه نام آن رزمنده یادم نیست، یادم هست،

که ابراهیم‌ها بودند در آن آتش نمرود

 

پس از آن کوچ‌ها بر کوچه‌ها مانده‌ست نامی چند

خدایا حرف بسیار است اما  ... قافیه محدود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در حالی‌که مردان سرزمینم در جبهه‌ها می‌بالیدند، من کودکیم را به نوجوانی و جوانی پیوند می‌زدم. "کمک به جبهه" وظیفه‌ای بود که گاهی با پیشنهاد مسولین مدرسه، همراه می‌شد با نامه‌ای از سوی دانش‌آموزان. و گاه پاسخ این نامه‌ها می آمد ...

نام آن رزمنده یادم نمانده است  و نمی دانم اکنون در کدامین شهد غرق است  و اگر این‌جا، با ما هنوز بر این کرۀ خاک است آیا او نیز نام مرا فراموش کرده است و آیا نام خودش را ؟؟؟

و آیا روزگار‌ بزرگ بودنش در میان آن‌همه خاک، امروز لابه لای این‌همه خاک گم نشده است ؟

... 

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 6:51 توسط فریبا یوسفی| |

. . .

 

ناگهان آسمان که آبی بود، موجی از عشق بر دلش لغزيد

ابرها با ترانه‌هايی تر، روشنی بود، آن‌چه می‌باريد

 

فصل آغاز قصه بود ـ بهارـ ، ماه ارديبهشت، روز سلام

مردی از دور پيش می‌آمد، با غروری لطيف می‌خنديد

 

ذهن من بود و يک غزل که هنوز مثل من ناتمام و ناآرام

نيمۀ ناسروده‌اش آمد، روبه‌رويم نشست با ترديد

.

.

.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:27 توسط فریبا یوسفی| |

 

چی بهتر از زمزمه‌های عاشقونه با تو؟

قسم به لحظه‌‌ی اذون که دوس دارم صداتُ

 

به شوق پر کشیدنه که پا می‌شم دوباره

دلم یه ذره س واسه خورشید تو بی‌قراره

 

نذار تو موج بیکرانه گم بشم، صدام کن!

ساحل امن من شو از همهمه‌ها جدام کن!

 

گاهی به گنجیشکا می‌گی تو گوش من صدات  شَن

گاهی سکوت چشمه‌ای، جاری آب روشن

 

یه روز تو ایووُن، توی بق‌بقوی یاکریمی

یه روز اذون ظهری از یه مسجد قدیمی

 

صدات میاد حتی اگه همهمه‌ها نذارن

فرشته‌ها صدای خوبتُ برام میارن

 

چی بهتر از زمزمه‌های عاشقونه با تو

قسم به لحظه‌ی اذون ، که دوس دارم صداتُ

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آهنگ: آقای امیر رضایی

خواننده: آقای وحید عباسی

تولیدِ مرکز موسیقی صدا و سیما.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:53 توسط فریبا یوسفی| |


 

سنگم مكن، مخواه كه از تو جدا شوم

من از تو روح يافته‌ام تا  خدا شوم

 

من جمله نيست، بی تو ضميری معطل است

از خود به من خبر بده تا مبتدا شوم

 

گم می كنم دراين  شب بی ماه، راه را،

رو كن به من كه گم شوم از خود رها شوم 

 

در كوچه‌های رنگ، درنگ  مرا ببخش

مس مانده‌‌ام، تو معجزه كن تا طلا شوم

 

دست مرا بگير كه  می‌خواهم از زمين

ــ از دانه تا درخت شدن ــ با تو پا شوم

 

رازم، ولی اگر كه لب توست، راضی‌ام،

تر كن! كه با ترانۀ تو برملا شوم

 



نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 20:13 توسط فریبا یوسفی| |

شانه ام را بگیر و بگردان قبله ام را به سویی که چشمم ...

از خودم دست شستم که صورت تر کنم با وضویی که چشمم ...

پیچ در پیچ ها پوک و پوچند، مازها ، مارها پله ها هیچ

هیچ دیدم سپس هیچ دیدم ، بعد از آن جستجویی که چشمم ...

خنده ام رازدار دلم شد تا نفهمد کسی بغض دارم

ناگهان جوشش یک غزل بود ریخت آن آبرویی که چشمم ... 

...

تو ضمیری نهان در " الستُ " ــ من ــ صدای تو را می شنیدم

من تو را دیده بودم زمانی ، مطمئنم تو اویی که چشمم ...


نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:27 توسط فریبا یوسفی| |


 می لرزد و می تپد، تمامش كن!

وحشت زده‌ است بی تو، رامش كن

اندوه گذشته را بگير از او

آينده و حال را به نامش كن

نوشيده، چقدر نيش؟!  نوشش باش

اين آخر كار را به كامش كن

يك بار به وقت، نوشدارو شو

با گرمی زندگی سلامش كن

اين خانه ی تارِ عنكبوتی را

بسپار به نور و بادوامش كن

اين سوخته را به عشق برگردان

حرفی بزن و دوباره خامش كن


نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 1:7 توسط فریبا یوسفی| |
  ...

حرفی ندارم ... زندگی این روزها مرگ است

دنیا سکوتی مطلق و تنها صدا مرگ است

تنها صدا   تنها صدا   تنها صدا   تنها

یعنی همان چیزی که می ماند به جا مرگ است

این برف یکریزی که شهرم را کفن کرده

آن یاکریم ساکن و آن ردپا مرگ است

گل می مکید و نیش می زد زندگی، اما

شهدی که می نوشم از آن در انتها مرگ است

می گفت حرفم را نمی فهمد  ــ سکوتم را ــ

چیزی نوشتم تا بگویم ماجرا مرگ است .

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 11:54 توسط فریبا یوسفی| |

در سکوت می‌رویم، در سکوت می‌خوانم

پیچکم ولی وحشی، ساقه‌های طوفانم

 

سمت نور می‌چرخم، تشنه‌ام در این پرواز

ای نگاه خورشیدی باز هم بچرخانم

 

رو به آسمان دارم رو به قبله‌ای آبی

در قنوت سبز خود،آیه آیه ایمانم

 

پیچکم ولی تب‌دار، از حرارت خورشید

شعله شعله می رویم لحظه‌ای نمی مانم

 

طرح ساده‌ی خورشید! ای طلوع بی پایان

گرچه آتشم اما بیش از این بسوزانم!                                                 

 

                    ۷۵/۱/۲۹

-------------------------------------------------------------------------------------

تولید سال ۸۴ در مرکز موسیقی صدا و سیما .

آهنگساز آقای حسن فراهانی. خواننده آقای علی تفرشی.

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 23:37 توسط فریبا یوسفی| |

 

  

نردبانی که پلّه هایش نیست، چوب خشکی ست مرده و بی کار

پای گاهش زمین ولی در سطح ، تکیه گاهش نهایت دیوار

 

ریشه اش جای دیگری پنهان، پیکرش ایستاده ای عریان

شاخه هایش جدا جدا بی جان، نردبان تکیه کرده ای ناچار

 

...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 1:25 توسط فریبا یوسفی| |
...

از بس که هر روزم  نه دیروز است و نه فردا

این روزها شب می نویسم وصف حالم را

خورشید بی شکل است و کم کم سرد خواهد شد

هر موج یعنی  باد درگیر است با دریا

زیباست ، جالب نیست ؟! ماه از سال هایی دور،

دورِ زمینی زشت  گردیده ست تا حالا

هرجا گلی روییده ، خاکش مدفن بذری ست

از مرگ می روید شقایق بر تن صحرا

خاکستری رنگ مدادم بود ، نه مشکی

ــ رنگی که خواهد ماند بعد از شعله ها برجا ــ

 *

من زشت می بینم، نه... انگارآسمان زیباست،

پروانه ها، رنگین کمان ، گل ها و ماهی ها...

 *

من چشم می بندم ، شبی بر شب می افزایم

ای عشق روشن کن چراغی در شبم

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 0:55 توسط فریبا یوسفی| |
چقدر این روزهایی که رفتند از بهارنو

 باران باران بود

 و چه روح هایی ، چه شدند ،

 چه شدند دراین آبشارهای از آسمان نقطه نقطه خط  نقطه... ////

هی!خون جوشان من دوباره ! باران ! من درختم ، درختم ببین...

 

باران ! پیام مهربانی! قطره ات دریاست

پیغام عشق آسمانی! شعر تو گویاست

باران! ببار و روشنی جاری کن و پاکی

بارن! بشوی از شیشه هامان گرد غمناکی

آرام با آهنگ خود بر خاک جاری شو!

آواز هستی، جویبار بیقراری شو!

ای ابر بخشنده بنوشان تشنگان را آب!

دست دعای شاخه های تشنه را دریاب!

باران ! سرود شادِ هستی! پاکی رقصان!

روح لطیف ابرهای مست سرگردان!

بسیار شو بر ما که می باری طراوت را!

تکرار شو وقتی میآموزی سخاوت را!

(از بارانهای زمستان۸۴ )

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:36 توسط فریبا یوسفی| |

 در قله می جویمت

 

در دره ها زنبق می شوی

 

به دره فرو می ریزم

 

بر ستیغ می وزی

 

در دست های خودم گم کردمت

 

در خودم جستجوت می کنم

 

ـــ در مادگی خودم که نیرو می شود

 

تا مجموعه ای همواره  ثابت بماند ـــ

 

می ایستم

 

غبار می گیرم

 

باران

       باران

              باران

می شوی ........................

 

اما،

 

می توانی که به من برگردی

 

روح من! باز به تن برگردی 

 

 

مرغ باغ ملکوتم باشی

 

چند روزی به بدن برگردی  

 

 . . .

نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 20:21 توسط فریبا یوسفی| |
به نام خدا

او که با فصلها و ویژگیهای منحصر به فردشان آیینه ای برابر روحم قرار داد .

هنوز از خودم بیرون نیامده ام .

در و دیوار و پرده و پنجره  همان است که بود

"که تو در درون چه کردی که برون بیایی از خود؟"  ـ جریان معکوس ! ـ

نه برای این که هر روز یک خبر تازه از کوچ می شنوم

و نه به این خاطر که هرروز پرده ای کنار می رود تا جهان ماده در نظرم حقیر و حقیر تر شود

بلکه تنها به این دلیل که بهار همواره فصل بر انگیزاننده ام بوده است ،بیقرارم.

"مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم"

در انزوایی که هر روز به فرو رفتن در آن محتاج و محتاج تر می شوم آرامشی و دریافت هایی هست که در حرف نیست

در بیرون نیست

بیرون تنها اثرش در من این بوده و هست که بیشتر و بیشتر به درونم هل می دهد.

دیگر کاملا مطمئنم که فرصت چندانی نیست

و کاملا مطمئن که" این جهان پر است از صدای حرکت پاهای مردمی که ...."

ای کاش همان درختی بودم که بودم

همان چشمه ای که تابستان

همان دریایی که آرام...

تنها یک غزل  و دیگر هیچ.

....بدرود

 

ببار !... برکه ی من تا دوباره رود شود

همان که بارش ابر تو بود و بود ، شود

 

به قطره قطره ی خود موج موج تارم کن

مخواه آینه ام صفحه ای کبود شود

 

اگر به راه نیفتم به باد خواهم رفت . . .

...........

جایی خواندم :

زمانی که به دنیا آمدم ، از هیبت دنیا چندان گریستم که اکنون از خنده روده بر  شده ام ...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 0:52 توسط فریبا یوسفی| |

اما همیشه هم زمین چرکین نیست و می توان به نقاطی بکر امیدوار بود . گذر گاه هایی در زمین ، که دست آلودگی ها هنوز آنها را کشف نکرده اند ...... 

 
این آب آرامی که آن سو سنگ و این سو آسمان دارد

هر ظهر خورشید است و هر شب در دل خود کهکشان دارد

 

از شیب های تند کوهستان گذر کرده ست کف برلب

امروز آیینه ست و در آرامشش صد داستان دارد

 

گاهی تنش باغ ست و گاهی لکه لکه ابر و گاهی آب . . .

.........

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 22:51 توسط فریبا یوسفی| |

..

دلم می خواست حس دیشب در من پایدار می ماند و غزلی را که تازه از سرودنش برگشته بودم در این پست می آوردم اما متاسفانه دلایل تلخی که همیشه آزارم داده اند باز به سراغم آمدند و مرا به سمتی سوق دادند که به غزلی از سال ۸۳ برگردم و آن روزها را دوباره مرور کنم .

 

اگر می شد که چشمم نیز همراه خیالم همسفر باشد

یقینم از دروغین بودن تو می شد از این بیشتر باشد

 

تو را آنگونه که می خواستم می دیدم اما اشتباه این بود،

که من می خواستم این " تو" برایم تا همیشه بال و پر باشد

 

تو رقص نور بودی ، طرحی از آتش ، دروغی سرد . اما من

به میلی کودکانه خواستم این وهم رقصان شعله ور باشد

 

دروغ مهربان ! با چشم های باز بسته دوستت دارم 

و فرقی هم ندارد زندگی تاریک یا تاریکتر باشد  

 

به حال آن درخت مرده ای که ایستاده بی عبور از فصل

چه فرقی می کند بر ساقه اش بارانٍٍِ باران یا تبر باشد

 

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 0:57 توسط فریبا یوسفی| |
از سر دلتنگی...

پروانه مانده است به ناچاری

در پیله ی حقارت تکراری

 

خوابیده در تراکم رنگینش

در انتظار لحظه ی بیداری

. . .

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 21:46 توسط فریبا یوسفی| |
 

نشست روبروی چشم جستجو گر تنها

 

دری  گشود به دل از دریچه های تماشا

 

 

شبیه معجزه ای بود یا خیال محالی

 

هجوم این همه  پاسخ ، برای آن همه آیا

 

 

نشست ، آینه شد ، چشم های نافذ روشن

 

زبان به حرف گشود و شکست بغض صدا را

 

 

ــ  تو هم که دیر رسیدی !

 

ــ  تو هم که واژه نداری! ....

 

 

. . .

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 2:6 توسط فریبا یوسفی| |
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود...

بی هیچ توضیحی...

راهی ست...من مسافر این راهم

از عمر خود، به ثانیه می کاهم

 

کهنه ست ، اتفاق جدیدی نیست

از چند و چونش اندکی آگاهم

 

با عشق صیقلم بده تا دیدار

آیینه ای کدر شده از آهم

 

مثل منی به آینه مشتاقی

مثل توام شریک نمی خواهم.

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 7:37 توسط فریبا یوسفی| |
 

به جنگ می روم و بیم مرگ سهراب است

نه ماندن است و نه رفتن ، که عشق گرداب است

 

شبیه لحظه ی بیداری زمین شده ام

که تا سحر برسد نیم دیگرش خواب است

 

بهشت کودکیم را فریب سیبی برد ،

به برزخی که پر از ضجه های "دریاب" است

 

نخواستم که ببینم ، وگرنه پیدا بود

که ماه نیست ، فریب است ، کرم شب تاب است

 

... خلاصه اینکه مهم رای دوست ـ کاووس ـ است

به جنگ می روم و .... 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 19:48 توسط فریبا یوسفی| |
 

تا همیشه دوست دارمت... و این حس تند عاشقانه ی من است

 

این نیاز فطری پرستش است ، میل تا همیشه با تو بودن است

 

 

روبروی من بایست قبله ام ! دوست دارم این نماز شوق را

 

این غروب ساعت عروج من ، این غروب لحظه ی رسیدن است

 

 

شمع روزهای عمر خویش را ، نذر کرده ام برای ماندنت

 

هیچ ترسم از شب سیاه نیست، چلچراغ عشق تو که روشن است

 

. . .

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 14:40 توسط فریبا یوسفی| |
 ...

به هر چه بوسه، که تر، می زنی به لبهایم ،

قسم که هم تن تو نیستم ، که تنهایم .

دلت خوش است به ثبتی ، به کاغذی ، سندی ...

دلم خوش است که تغییر کرده  امضایم

قسم به هر چه تو احساس می کنی از من

که من هنوز برای خودم معمایم

تو مثل اسکلتی. سالهاست بی تغییر ...

و من که در پی هم ، درد درد می زایم

به نیزه و به سپر بسته است دستت و من ،

به زلف یار که از جام باده می آیم *

چقدر با تو تفاهم ! ... چقدر با تو یکی !...

چقدر این همه سال است  با تو تنهایم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ...رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست!

نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 23:24 توسط فریبا یوسفی| |
 

سلام به همه وبه دوست  عزیزی که با نام "چه فرقی میکند"مرا متوجه سردی آزار دهنده ی این روزهایم کرد . چیزی که در تمام عمرم از آن بیزار بوده و حالا به آن دچار شده ام ... و علتش نه مربوط به این روزها که مربوط به سالهایی ست که در سکوتی ظاهری با هیاهوی عجیبی که همیشه در سرم برپاست باخودم حرف زده ام و نتیجه اش شده این لالمانی ویرانگری که دچارش شده ام و به آزارم برخاسته است . و خودم هم نمی دانم که ( راز این بهت و این لالمانی / بی سوالی ست یا بی جوابی )... زیاد هم علاقه به آوردن شعر های قدیمی ام ندارم چون حس می کنم برای من تمام شده اند و من باید به اقتضای حس و حال امروزم شعر بنویسم .اما نوشته ی شما دوست محترم مرا به حال و هوای روز گاری برد که دوستش میداشتم و می دارم و در پست  جدید غزلی از همان روزها به شما تقدیم می کنم :

 

 

ای عشق بیا تازه تر و تازه ترم کن

پرشورتر از شعر سپید سحرم کن

 

من تشنه ی تکرار توام، تشنه تر از خاک

باران شو و بر من بزن و بارورم کن

 

تنهاست غریبی که صدا می زندت عشق:

برگرد نگاهی به من و دور و برم کن

 

این جا که منم جز من و دیوار کسی نیست

یک پنجره بگشا و پراز بال و پرم کن

 

توفان کن و خاکستر از این آتش خفته،

بردار و به اعجاز دمت شعله ورم کن

 

از جا بکن این خسته ی در بند زمین را

با صاعقه، با رعد و خطر همسفرم کن

 

گفتم ز تو و تازه شدم از نفس تو

ای عشق به تکرار خودت تازه ترم کن

                                                            ۷۵/۲/۶

 

----------------------------------------------------

تولید سال ۸۴ مرکز موسیقی صدا و سیما.

آهنگساز  آقای محمد حسنی. خواننده آقای حمید غلامعلی.

نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 22:30 توسط فریبا یوسفی| |

(من حال خوشی ندارم ای دوست           دریاب مرا که بیقرارم)

می باید اتفاق نمی افتاد

آن روز سرد روی درختان ، باد

 

پاسخ نمی گرفت و نمی باید ،

پاسخ ، نگاه من به دلت می داد

 

باید رها نبوده ، نمی بودیم ،

تسلیم، در برابر آن فریاد

 

. . .

 

می باید اتفاق.......

                  ولی افتاد.  

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 1:18 توسط فریبا یوسفی| |

 

هم دوست دارم ، هم نمی خواهم ، هم می توانم هم نه ...پس تاکی ؟

تاکی جهانم برزخی باشد ، دی باشد اردی... دیبهشتم ، دی؟

 

تصویر سازی ، واژه بازی ، نه ...شعری که از ناگاه می جوشد ،

عشقی شبیه چشمه می خواهد : جاری ، زلال ، آرام ، پی در پی

. . .  

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 9:48 توسط فریبا یوسفی| |
غزلی از دورتر ها و امید به آفتاب...

***

همچنان به جوش باش چشمه ی سوال من

گرچه نیست پاسخت هیچ جز زوال من

 

این غروب های زرد ، این طلوع های سرد

قصه ای مکرر است مایه ی ملال من

 

رو به آسمان دری ست ، عشق می گشایدش

می رود به سوی او ، از سیاه چال من . . .

. . .

نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 5:49 توسط فریبا یوسفی| |
به بهانه ی مرداد رو به پایان...

 

انگار هیاهویی از هلهله ی شادی

 

گرد آمده از هر سو  با مقصد آزادی

 

 

صف بسته صبوری شان روی خطی از میدان

 

پر می رسد از مبدا آدم خور پولادی

 

 

نارنجی مغرب را می بیند و مجبور است ...

 

. . .

 

*

 

همشهری و بیگانه با جام جمی در دست

 

شب می سپرد راه از " پایانه ی آزادی "

                                                                              

                                                                                مهر/83

 

 
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 8:39 توسط فریبا یوسفی| |

    ....(من معتقدم عشق تمامیت دین است)

 ...و  لبنان  منم ، من !!!

***

می باید اتفاق نمی افتاد

آن روز سرد روی درختان ، باد

 

پاسخ نمی گرفت و نمی باید ،

پاسخ ، نگاه من به دلت می داد

 

. . .

 

زیباترین پدیده ی هستی بود

می باید اتفاق.......ولی افتاد.  

             (۲۱/۴/۸۵)

 
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 8:38 توسط فریبا یوسفی| |

ْ مادر حوصله دارم می گفت ْ:  (همیشه)    ْتا ریشه در آب است امید ثمری هست ْ !!! 

...

تقدیم به او که می رسد از در

او ـ عشق ـ نسیم زندگی آور

 

او ـ عشق ـ که روز شنبه طوفان بود

یک شنبه شبیه شد به یک خنجر

 

یک روز شبیه کودکی معصوم

یک روز بزرگ بود و عصیانگر

 

دیوار که می شکست ، زیبا بود

 

 ...

(۲/۴/۸۵)

 
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 8:37 توسط فریبا یوسفی| |